آیـیــنش؛ از تحلیــــــل امروز تا تصویـــــر فردا !
◄ تازه ها

بحران فرهنگی، اجتماعی؛ زنان و مه گرسنگی
گرسنگی و خطرات مهلک آن

بحران فرهنگی، اجتماعی؛ زنان و مه گرسنگی

بهایی سنگین برای ذهن و توانایی شناختی

چیزی هست که ما هیچ‌وقت آن‌قدر بلند درباره‌اش حرف نزده‌ایم. برای بخش بزرگی از زنان جهان، گرسنگی یک وضعیت ذهنی و شناختی است. گرسنگی مثل جریانی پنهان، زیر همه‌چیز حرکت می‌کند: زیر جلسه‌ها، گفت‌وگوها و رشته‌ی فکری‌ که درست وقتی داشت به نتیجه می‌رسید، ناگهان چیزی مصرانه‌تر آن را به سمت خودش می‌کشید.برای بسیاری از ما، گرسنگی از همان زمانی حضور داشت که آن‌قدر بزرگ شده بودیم که بفهمیم بدن‌هایمان مدام زیر ذره‌بین‌اند. انگار باید درباره‌ی شکل و اندازه و میزان خوردن‌مان پاسخ‌گو باشیم.

نوشته زیر یادداشتی از سارا برگ، پزشک متخصص زنان و زایمان دارای بورد و گواهی تخصصی از انجمن یائسگی است. او بنیان‌گذار پلتفرم آموزشی «Selfority» در زمینه یائسگی است و در آمریکا زندگی می‌کند.

من یازده ساله بودم.

آن تابستان، کنار یک استخر نشسته بودم. تابستانی که قرار بود بعد از آن وارد دوره‌ی راهنمایی شوم. سعی می‌کردم در گفت‌وگویی که مدام رشته‌اش از دستم می‌رفت، همراه بمانم. با همان اطمینان عجیب و محکمی که گاهی بچه‌ها درباره‌ی قواعد دنیایی که قرار است واردش شوند پیدا می‌کنند، تصمیم گرفته بودم پیش از شروع کلاس ششم، تا جای ممکن کم غذا بخورم. برنامه‌ام این بود که هر روز فقط یک بسته بیسکویت‌های SnackWell’s بخورم. بیسکویت‌هایی بدون چربی، صنعتی و مهندسی‌شده، با مزه‌ای شبیه مقوا. محصولی که اساساً برای زن‌ها و دخترهایی ساخته شده بود که به آن‌ها گفته بودند چربی دشمن است و میل و اشتها چیزی نیست که باید پاسخ داده شود، بلکه چیزی است که باید کنترل شود.خود بیسکویت SnackWell’s تبدیل شده بود به یک اثر فرهنگی، محصولی که به زنان کمک می‌کرد از دستوری پیروی کنند که پیش‌تر آن را در ذهن خود درونی کرده بودند. اما بیسکویت نمی‌توانست گرسنگی را ساکت کند، چون گرسنگی یک انتخاب یا ترجیح شخصی نیست. گرسنگی،کار خودش را انجام می‌دهد. وقتی بدن غذا دریافت نمی‌کند، پیام‌هایی می‌فرستد که همه‌چیز دیگر را کنار می‌زنند و توجه تو را به یک نیاز اساسی برمی‌گردانند: غذا.

با دوستانم در طول روز شنا می‌کردیم، کنار استخر دراز می‌کشیدیم و درباره سالی که پیش رو داشتیم حرف می‌زدیم. اما حواسم مدام از گفت‌وگو جدا می‌شد. فکری شروع می‌شد و بعد در همان چرخه‌ی سمج و تکراری گم می‌شد. تا شام چقدر مانده؟ وقتی شام برسد، چقدر می‌توانم بخورم؟ آیا کسی متوجه شده بدنم، بی‌آنکه اجازه‌ای از من گرفته باشد، دارد چه تغییری می‌کند؟ یادم هست یکی از هم‌تیمی‌هایم داستانی طولانی تعریف می‌کرد و ناگهان فهمیدم بیشتر حرف‌هایش را اصلاً نشنیده‌ام. چیزی بلندتر و مصرانه‌تر، جایی را که آن داستان برای خودش لازم داشت، اشغال کرده بود. تا پایان آن هفته، بندهای مایویم روی شانه‌هایم شل شده بود. روز اول بازگشت به مدرسه، مادر یکی از دوستانم با دیدن من مکث کرد. از بالا تا پایین نگاهم کرد، درست مثل کسی که با رضایت، نتیجه‌ی یک بازسازی موفق را بررسی می‌کند. بعد گفت: “هیکل جدیدی پیدا کردی.” این جمله را با گرمی گفت. همان‌طور که بزرگ‌ترها گاهی هدیه‌ای به بچه‌ها می‌دهند. یک خانم از آب و گل درآمده به بدن گرسنگی‌کشیده‌ی یک کودک نگاه کرد و تأیید و تحسینش را به‌عنوان نوعی محبت به او هدیه داد. من هم آن را پذیرفتم و پیش از آنکه حتی بتوانم قوانین این بازی را به زبان بیاورم، آن‌ها را در ذهنم جذب کرده بودم: چیزی از من گرفته شده بود و در عوض، چیزی به من پس داده شده بود. آن هفته‌ای که بخشی از ذهنم جای دیگری بود، آن گفت‌وگوهایی که نیمی از آن‌ها را نشنیده بودم، همه فقط بهایی بودند که باید می‌پرداختم تا بدنم را در چارچوب نگه دارم.

جالب اینجاست که این مسئله فقط به یک دوران کودکی یا یک دهه خاص محدود نمی‌شود. یک سیاستمدار مرد می‌تواند فقط کراواتش را عوض کند و آماده‌ی حضور مقابل دوربین‌ها شود. اما یک سیاستمدار زن با چیزی روبه‌روست که از آن معمولاً با عنوان “مسئله‌ی مو، شوهر و لباس” یاد می‌شود. الگویی مستند که در آن رسانه‌ها پیش از آنکه سراغ مواضع سیاسی یک زن بروند، درباره‌ی لباس، وزن و مدل موی او قضاوت و گزارش می‌کنند. پژوهشگران با بررسی بیش از ۷۵۰ هزار گزارش رسانه‌ای دریافتند که زنان سیاستمدار، در مقایسه با همتایان مرد خود، بیشتر با تمرکز بر ظاهرشان پوشش خبری داده می‌شوند. همچنین مشخص شد که هر نوع توجه رسانه‌ای به ظاهر یک زن، حتی اگر همراه با تعریف و تمجید باشد، می‌تواند برداشت رأی‌دهندگان از شایستگی او را کاهش دهد. یعنی ممکن است در همان چرخه‌ی خبری، بابت اینکه “ظاهر مناسبی برای این جایگاه داری” تحسین شوی و هم‌زمان به خاطر همان ظاهر، مجازات شوی. این سیستم دقیقاً همان‌طور عمل می‌کند که برایش طراحی شده است.

سال بعد، کلاس علوم من درست بعد از ناهار برگزار می‌شد. پشت میزم می‌نشستم، در حالی که معده‌ام صداهایی تولید می‌کرد که مطمئن بودم در تمام کلاس شنیده می‌شوند و تمام آن یک ساعت را در شرمساری پنهانی می‌گذراندم.هر صدای شکمم برایم شبیه افشا شدن بود. مدرکی که نشان می‌داد بدنم دارد چیزی را که من تمام تلاشم را برای پنهان کردنش کرده بودم، علنی می‌کند. انگار آن‌قدر منضبط نبودم که بتوانم حتی پیام‌های بدنم را هم ساکت کنم. درس جلو می‌رفت، بی‌آنکه من واقعاً همراهش باشم. چیزی که من آن زمان شکست شخصی خودم می‌دانستم، در واقع چیز دقیق‌تر و ساده‌تری بود: بدنی که دقیقاً همان کاری را می‌کرد که بدن کم‌غذا انجام می‌دهد. ارسال پیام‌های فوری و قدرتمندی که تکامل آن‌ها را طوری طراحی کرده است که بتوانند هر نیاز و خواسته‌ی دیگری را کنار بزنند. گرسنگی تمرکزم را مختل می‌کرد، چون گرسنگی اساساً برای همین ساخته شده است. چیزی که آن زمان، بدون اینکه کسی نامی برایش بگذارد، داشتم یاد می‌گرفتم این بود که چگونه یک کشمکش حل‌نشده با بدن خودم را به هر اتاقی که در تمام سال‌های زندگی‌ام وارد می‌شوم، با خودم حمل کنم و سرانجام، زمزمه‌ی مداوم آن گرسنگی تبدیل شد به بخشی از صدای پس‌زمینه‌ی زندگی. درست مثل وقتی که دیگر صدای یخچالی را که در اتاق کناری روشن است یا صدای وزوز چراغ مهتابی بالای سرت را نمی شنوی نه به این دلیل که صدا متوقف شده است بلکه چون آن صدا آن‌قدر با محیط درآمیخته که دیگر متوجهش نمی‌شوی و چیزی که به صدای پس‌زمینه تبدیل شده، کم‌کم نامرئی می‌شود و چیزهای نامرئی، سرانجام به چیزهایی تبدیل می‌شوند که ممکن است با خود واقعی‌ات اشتباه بگیری‌شان.

پژوهشگران شاهد چیزی ظریف‌تر اما گویاتر بودند: گرسنگی آرام‌آرام ذهن را به تصرف خود درمی‌آورد.

در سال ۲۰۰۹، از مدل مشهوری، در یک مصاحبه پرسیدند آیا جمله یا شعاری دارد که همیشه به آن پایبند باشد. پاسخ داد: “هیچ چیز به اندازه‌ی لاغر بودن، لذت‌بخش نیست.” تقریباً یک دهه بعد، او این جمله را عبارتی نامید که هم‌خانه‌اش عادت داشت بگوید. با این حال، او بالاخره چیزی را با صدای بلند به زبان آورده بود که فرهنگ عمومی، چندین دهه بود بی‌آنکه صریح بگوید، به زنان منتقل می‌کرد و در میان تمام این حرف‌ها، مهم‌ترین سؤال همچنان بی‌پاسخ مانده بود: اگر قرار نبود بهای لذت بردن از غذا، گرسنگی کشیدن باشد، چه چیزهایی می‌توانستند برای ما لذت‌بخش‌تر باشند؟

چند دهه پیش از آن‌که مدل مشهوری که درباره وی صحبت شد این دستور خاموش را به مشهورترین شکل ممکن بیان کند، فیزیولوژیست آمریکایی، انسل کیز(Ancel Keys)، هزینه پنهان آن را بررسی کرده بود. در سال ۱۹۴۴، او ۳۶ مرد سالم را در دانشگاه مینه‌سوتا انتخاب کرد و در مرحله‌ای شش‌ماهه از نیمه‌گرسنگی، میانگین مصرف روزانه غذای آن‌ها را از حدود ۳۴۷۰ کالری به ۱۵۷۰ کالری کاهش داد. پژوهشگران تنها شاهد فروپاشی توانایی‌های ذهنی نبودند چیزی ظریف‌تر و در عین حال گویاتر رخ می‌داد: گرسنگی آرام‌آرام ذهن را به تصرف خود درمی‌آورد. توانایی شناختی مردان، دست‌کم از نظر فنی، همچنان سالم بود. آنچه کاهش یافته بود، میل و توانایی استفاده از این توانایی‌ها بود. در میان گفت‌وگوها، هنگام انجام کارها و حتی وسط جمله‌هایی که خودشان می‌گفتند، توجهشان مدام به سمت غذا کشیده می‌شد. شروع کردند به جمع‌کردن کتاب‌های آشپزی. روی منوی رستوران‌ها مکث می‌کردند و با دقت به آن‌ها خیره می‌شدند. صدای گرسنگی آن‌قدر فضای ذهنی‌شان را اشغال کرده بود که برای فکر کردن به هر چیز دیگری، به‌طور قابل‌اندازه‌گیری، ظرفیت کمتری باقی می‌ماند. پژوهشگران یافته‌هایشان را منتشر کردند و این تجربه را یک بحران نامیدند.

پژوهش‌های بعدی، سازوکار این اتفاق را با دقت بیشتری مشخص کردند. مردانی که در آزمایش کیز شرکت کرده بودند و زنانی که درگیر محدود کردن و کنترل رژیم غذایی هستند، در حافظه فعال، توجه پایدار و انعطاف‌پذیری شناختی، کاهش قابل‌اندازه‌گیری نشان می‌دهند. نه اینکه هوش خام آن‌ها کاهش پیدا کند، بلکه کیفیت تفکری که در شرایط معمول در دسترسشان است افت می‌کند. زنانی که در حال حاضر فعالانه میزان غذای مصرفی‌شان را محدود می‌کنند، در آزمون‌های شناختی دشوار، به‌طور معناداری عملکردی ضعیف‌تر از زنانی دارند که سابقه مشابهی در کنترل و زیر نظر گرفتن غذای خود دارند، اما در آن مقطع، خودشان را از خوردن محدود نمی‌کنند. به بیان ساده‌تر، همین فرایند مدام زیر نظر داشتن و کنترل کردن چیزی که می‌خوری، مستقیماً از همان منابع شناختی‌ استفاده می‌کند که برای فکر کردن به آن‌ها نیاز داری.

صدای گرسنگی در هر گفت‌وگویی درباره اینکه زنان چه دستاوردهایی دارند یا ندارند، کمتر از آنچه باید مورد توجه قرار گرفته است. یک مطالعه نشان داد که در تقریباً تمام ۲۳ کشوری که بررسی شدند، زنان به‌مراتب بیشتر از مردان گزارش کرده‌اند که رژیم می‌گیرند یا به دلایل مرتبط با سلامتی، از خوردن برخی غذاها اجتناب می‌کنند. رژیم‌گرفتن توانست بخش قابل‌توجهی از شکاف جنسیتی در رفتارهای غذایی سالم را توضیح دهد.

تا زمانی که به دانشکده پزشکی رسیدم، گرسنگی دیگر برایم معنای مشخصی نداشت. وقتی فرصت مناسب بود غذا می‌خوردم. زمانی که قرار نبود روند ویزیت بیماران را مختل کند یا با آن انتظار حرفه‌ای که بدنم باید بی‌حاشیه و نامحسوس باقی بماند، تعارضی داشته باشد. صدای گرسنگی دیگر مثل گذشته، زمانی که کنار استخر بودم، بلند نبود. آن‌قدر عمیق در پس‌زمینه فرایندهای روزمره ذهنم جا گرفته بود که دیگر متوجهش نمی‌شدم. آن زمان، این وضعیت را نشانه‌ای از انضباط و اراده می‌دانستم. اما حالا می‌فهمم که بیشتر از آن، نشانه این بود که یک سازگاری آموخته‌شده چگونه می‌تواند آن‌قدر کامل در وجود آدم حل شود که دیگر حتی بخشی از شخصیت خودش به نظر برسد.

در نخستین روز بخش جراحی، در سال سوم دانشکده پزشکی، پزشک ارشد مردی که هیکل درشتی داشت و کمربندش تقریباً زیر شکمش گم شده بود، پیش از آن‌که حتی یک کلمه درباره پزشکی یا بیماران با من حرف بزند، از بالا تا پایین نگاهم کرد. گفت برخلاف بعضی از زن‌های دیگر این دوره خوب است که هیکلت را حفظ کرده‌ای. و با نگاهی نافذ به من گفت این نشان می‌دهد که آدم جدی و متعهدی هستی. حسی از آشنایی در من شکل گرفت. او در یک جمله همان معامله‌ای را تأیید کرده بود که از روزی که مادر دوستم کنار استخر نگاهم کرده بود، با خودم بسته بودم. بدنم پیش از آن‌که ذهنم وارد میدان شود، رسیده بود و از طرف من پیامی فرستاده بود. سال‌ها سر و صدا را تحمل کرده بودم، مدیریت کرده بودم و به نمایش گذاشته بودم و همه این‌ها کم‌کم به چیزی تبدیل شده بود که خودم هم درست متوجه نبودم در حال ساختنش هستم.” یک امتیازنامه، یک مدرک شایستگی”. در حساب‌وکتاب بی‌رحمانه آموزش پزشکی، جایی که هر مزیتی ارزش به دست آوردن داشت و موانع به‌شکل ساختاری و نابرابر میان آدم‌ها توزیع شده بودند، احساسی را تجربه کردم که هنوز هم به‌سختی حاضر هستم نامش را بر زبان بیاورم:غرور.

من کارم را انجام داده بودم. با زن بودنم، با بدنی که پیش از باز شدن دهانم، پیام درست را منتقل می‌کرد، مسیرم را ذره‌ای آسان‌تر کرده بودم و اینکه تمام این کار، در واقع مدیریت محو شدن تدریجی خودم بود، چیزی نبود که آن لحظه مکث کنم و به آن فکر کنم. آن را هم کنار همه چیزهای دیگر بایگانی کردم و به راهم ادامه دادم.

بیماری برایم حکم یک نقطهٔ شروع دوباره را داشت؛ و من از آن استفاده کردم تا بار دیگر کنترل وزنم را به دست بگیرم.

سال‌ها بعد، پس از به دنیا آمدن فرزند دومم، یک بیماری ویروسی من را برای دو روز تمام از پا انداخت. استفراغ بود و اسهال. کبد من آن‌قدر تحت فشار قرار گرفته بود که چشم‌هایم زرد شده بودند. زردی واقعی. چون بدنم خیلی پیش‌تر از خودم دست از تظاهر به اینکه همه‌چیز خوب است، برده بود. با این حال، در همان وضعیت به سر کار می‌رفتم چرا که سال‌های زیادی را صرف این کرده بودم که تحلیل رفتن و از پا افتادن را وضعیتی قابل‌مدیریت بدانم؛ آن‌قدر که دیگر حتی به‌عنوان دلیلی برای توقف و استراحت در ذهنم ثبت نمی‌شد. چند روز بعد، یکی از همکارانم مرا دید. لاغرتر شده بودم و بدنم از بیماری کاملاً خسته و فرسوده به نظر می‌رسید.خیلی جدی به من گفت: وای، بالاخره از شر وزن بعد از زایمان خلاص شدی. دوباره شبیه خودت شدی.بدن ضعیف و چشم‌های زرد من، به‌عنوان یک موفقیت خوانده شده بودند. اما آنچه بعد از آن انجام دادم، همان بخشی است که هنوز بارها به آن برمی‌گردم.

در هفته‌های بعد، آگاهانه غذایم را محدود کردم. می‌خواستم به همان اندامی برگردم که بیماری از من به جا گذاشته بود. حتی وقتی دوباره مه ذهنی به سراغم آمد، حتی وقتی صبر و حوصله‌ام کمتر شد و گوشه‌های ذهنم آرام‌تر و کندتر کار کردند. بیماری برای من حکم یک بازنشانی را پیدا کرده بود و من آن را فرصتی دیدم برای اینکه بار دیگر مدیریت وزنم را از نو شروع کنم. من هیچ‌وقت وقتی در حال محدود کردن غذایم بودم، احساس نمی‌کردم آدمی ریاکار یا متظاهر هستم. آن احساس بعدها سراغم آمد. بعد از تولد فرزند دومم، وقتی بدنم دیگر مثل گذشته به رژیم و کنترل وزن پاسخ نمی‌داد، روی وزنی ثابت ماندم که پیش از دوران بارداری هرگز به آن نرسیده بودم. در هر محیط حرفه‌ای که قدم می‌گذاشتم، این را حس می‌کردم: زنی با اندامی بزرگ‌تر که درباره سلامت زنان صحبت می‌کند. پزشکی که آن اقتدار و اعتباری را که زمانی بدن لاغرش برایش به ارمغان آورده بود، از دست داده بود. بیشتر تلاش کردم تا جدی گرفته شوم. با استنادهای بیشتر حرف می‌زدم، دقیق‌تر صحبت می‌کردم و با احتیاط و اقتدار بیشتری نظر می‌دادم. اما حتی یک بار هم از خودم نپرسیدم چرا این همه دقت و استدلال، کافی به نظر نمی‌رسید، در حالی که لاغری زمانی به‌تنهایی کافی به نظر می‌رسید.

همین نابرابری، تمام حرف اصلی است. فقط آن زمان هنوز کلماتی برای بیانش نداشتم. حالا تأثیرش را در زنانی می‌بینم که در مطب روبه‌رویم می‌نشینند. از خستگی می‌گویند، از اینکه زودتر از گذشته از کوره درمی‌روند، از اینکه نمی‌توانند یک فکر را آن‌قدر در ذهن نگه دارند تا به پایان برسانند. گفت‌وگو، تقریباً همیشه، به یک عدد کشیده می‌شود: همان یک معیار و شاخصی که در تمام عرصه‌های زندگی‌شان، پیوسته مورد تشویق قرار گرفته است؛ عددی که نگاه‌های تأییدآمیز و جمله‌هایی مثل “دوباره شبیه خودت شدی” را برایشان به ارمغان می‌آورد. وقتی من مسیر گفت‌وگو را به سمت نیازهای استخوان‌هایشان، نیازهای قلبشان و نیازهای مغزشان می‌برم، اتفاقی در چهره‌شان می‌افتد که می‌شناسم. چون خودم سال‌ها همان حالت را بر چهره داشته‌ام. نوعی عقب‌نشینی کوتاه.

آن‌ها در سطح نظری می‌دانند که تراکم استخوان اهمیت دارد. می‌دانند سلامت شناختی واقعی و مهم است. اما چیزی را هم می‌دانند؛ چون جهان تمام عمرشان آن را به آن‌ها نشان داده است:هیچ‌کدام از این‌ها باعث نمی‌شود کسی در راهروی بیمارستان از آن‌ها تعریف کند. به زنی که توانسته سایز لباسش را حفظ کند، خواهند گفت: چقدر عالی به نظر می‌رسی. اما به زنی که توانسته تراکم استخوانش را حفظ کند، هیچ‌کس چیزی نخواهد گفت. این زنان گیج یا سردرگم نیستند. واکنش آن‌ها به یک نظام تشویقی، منسجم و قابل‌پیش‌بینی، کاملاً منطقی است. من همان واکنش را طی چند دهه آموزش و تمرین، در وجود خودم ساخته بودم و بعد در سوی دیگر آن ایستاده بودم. هرچند آن‌قدرها هم که روپوش سفیدم القا می‌کرد، از این نظام بیرون نبودم. آنچه ما آن را مسئله زیبایی، مسئله انضباط یا مسئله‌ای شخصی نامیده‌ایم، در عین حال یک مسئله شناختی هم هست. بار ذهنی مدیریت بدن در فرهنگی که لاغری زنان را نشانه جدیت، اراده و شایستگی می‌داند، در زیر تمام زندگی ما جریان دارد:

در جلسه کاری،
در نوشتن مقاله،
در آن ایده‌ای که تقریباً شکل گرفت اما هرگز کامل نشد،
در صبری که یک ساعت زودتر از زمانی که به آن نیاز داشتیم، تمام شد.

ذهنی که بخشی از ظرفیتش را صرف زیر نظر گرفتن و کنترل خودش می‌کند، نمی‌تواند هم‌زمان تمام توجهش را به چیز دیگری اختصاص دهد.این یک قضاوت اخلاقی نیست.توصیفی است از نحوه کارکرد توجه ای که گرسنگی بخشی از آن را به خود اختصاص می‌دهد و چیزی که گرسنگی از ظرفیت ذهن می‌گیرد، دیگر نمی‌تواند هم‌زمان برای هیچ چیز دیگری مورد استفاده قرار بگیرد.

داروهای GLP-1 که طی چند سال گذشته برای استفاده گسترده در دسترس قرار گرفته اند، با اثر گذاشتن بر گیرنده‌هایی در مغز و دستگاه گوارش که اشتها و احساس سیری را تنظیم می‌کنند، عمل می‌کنند.برای بسیاری از افراد، این داروها کاری شگفت‌انگیز انجام داده‌اند: واقعاً صدای گرسنگی را آرام‌تر کرده‌اند. بعضی از بیماران من، در کنار تغییرات جسمی قابل‌انتظار، از نوعی فضای ذهنی تازه و گسترده‌تر حرف می‌زنند؛ چیزی که انتظارش را نداشته‌اند و حتی توضیح دادنش برایشان دشوار است. می‌گویند افکارشان را تا پایان دنبال می‌کنند. گفت‌وگوها را تا آخر می‌شنوند. احساس می‌کنند حضور بیشتری دارند، انگار بخش بیشتری از وجودشان در یک اتاق در دسترس خودشان است. هیچ‌کدام در ابتدا این تغییر را به گرسنگی ربط نمی‌دهند. آن را نوعی شفاف‌شدن کلی ذهن توصیف می‌کنند؛ انگار چیزی که همیشه در پس‌زمینه وجود داشته، ناگهان کنار رفته است. به گمان من، آنچه توصیف می‌کنند همان حسی است که توجه و تمرکز شناختی دارد، وقتی دیگر بخشی از آن مجبور نیست سیگنالی را مدیریت کند که فرد دهه‌ها یاد گرفته با آن دست‌وپنجه نرم کند.

اما این داروها راه‌حل نهایی مسئله‌ای که من از آن حرف می‌زنم نیستند. آن‌ها در واقع جدیدترین شکل همان مسئله‌اند. فناوری دیگری برای کنترل کردن این سیگنال، درون همان ساختار فرهنگی‌ای که مدت‌ها پیش تصمیم گرفته بود خود سیگنال مشکل است. پژوهش نمی‌تواند ایده‌هایی را ثبت کند که هرگز فرصت شکل‌گرفتن پیدا نکردند. چون بدن دقیقاً به یاد می‌سپارد که از آن چه خواسته شده است.

یک تحلیل در سال ۲۰۲۶ در نشریه The Lancet که ۴۸ مطالعه را بررسی کرده، نشان می دهد افرادی که مصرف داروهای GLP-1 را متوقف می‌کنند، در سال نخست حدود ۶۰ درصد از وزن ازدست‌رفته خود را دوباره به دست می‌آورند. همچنین حدود ۴۰ تا ۶۰ درصد از وزنی که با این داروها از دست می‌رود، توده عضلانی بدون چربی است، نه چربی. از دست دادن عضله می‌تواند مشکلات متابولیکی‌ای را که قرار بود داروها برطرف کنند، تشدید کند.گرسنگی برمی‌گردد. مدیریت شناختی دوباره آغاز می‌شود. و صدا دوباره جای خود را در همان ساختاری که پیرامونش ساخته شده بود، پس می‌گیرد؛ چون آن ساختار با تمام شدن نسخه دارو از بین نمی‌رود. بی‌رحمانه‌ترین بعد این ماجرا، بعد زمانی آن است. چیزی که برای دیدنش در عمل باید سال‌ها بگذرد. دوران پیش‌یائسگی در میانسالی، مثل حسابرسی‌ای سر می‌رسد که هیچ‌کس برایش برنامه‌ریزی نکرده است. تغییرات هورمونی متابولیسم را تغییر می‌دهند، نحوه توزیع وزن را عوض می‌کنند، خواب را مختل می‌کنند و با راهکارهای کنترل وزنی که زنان طی دهه‌ها برای خودشان ساخته و صیقل داده‌اند، وارد تعامل می‌شوند؛ تعاملی که همیشه قابل‌پیش‌بینی نیست و به‌ندرت مهربان است. محدودیت‌هایی که در ۳۰سالگی جواب می‌دادند، در ۴۷سالگی دیگر کار نمی‌کنند؛ گاهی ناگهانی و بدون هیچ توضیح روشنی، بدن شروع می‌کند به تصمیم گرفتن برای خودش و فرهنگ هیچ چارچوبی برای توضیح این اتفاق ندارد جز اینکه آن را شکست تلقی کند.

بیماران من این دوره را با نوع خاصی از خشم توصیف می‌کنند: خشم کسی که به قراردادی وفادار بوده و ناگهان فهمیده طرف مقابل هرگز قصد امضای آن قرارداد را نداشته است.  پژوهش درباره تراکم استخوان در زنانی که سابقه محدودیت غذایی مزمن دارند نشان می‌دهد کاهش تراکم استخوان ناشی از کم‌غذایی طولانی‌مدت، یکی از معدود پیامدهایی است که حتی پس از پایان محدودیت غذایی نیز به‌طور کامل برگشت‌پذیر نیست. ساختار استخوانی‌ای که در دوران نوجوانی و اوایل بزرگسالی ساخته می‌شود، پایه‌ای است که همه‌چیز بعد از آن بر روی آن بنا می‌شود و سال‌ها کم‌غذایی می‌تواند این پایه را به شکلی تضعیف کند که اصلاحات بعدی نتوانند کاملاً آن را ترمیم کنند.

ما انضباط و اراده را تحسین کردیم؛ اما از هزینه‌ای که داشت حرفی نزدیم. شکستگی لگنی که در ۸۰سالگی از طول عمر یک زن کم می‌کند، اغلب صورت‌حسابی دارد که تاریخ آن به چند دهه قبل برمی‌گردد؛ بهره‌ای که روی بدهی‌ای جمع شده که زمانی ایجاد شد که آن زن، در ۱۱سالگی، ۲۲سالگی یا ۳۵سالگی، یاد می‌گرفت کوچک بودن بدنش ارزشمندتر از قوی بودن آن است. بدهی شناختی هم به همین شکل انباشته می‌شود؛ فقط اندازه‌گیری آن دشوارتر است، چون در فضای خالی چیزهایی وجود دارد که هرگز اتفاق نیفتادند. پژوهش‌ها افت عملکرد شناختی را در زنانی که فعالانه غذای خود را محدود می‌کنند ثبت کرده‌اند. اما نمی‌توانند ایده‌های مشخصی را ثبت کنند که هرگز فرصت کامل شدن پیدا نکردند. صبری را که پیش از رسیدن زمان نیاز، تمام شد؛ فکرهایی را که بارها و بارها با چیزی بلندتر قطع شدند و سرانجام دیگر به ذهن نرسیدند. این فقدان‌ها واقعی‌اند. فقط از آن دست فقدان‌هایی نیستند که روی اسکن پزشکی دیده شوند.

دخترم ۱۱ ساله است.

او دقیقاً همین حالا در سنی است که من آن روز کنار استخر داشتم و برایم سخت است به او نگاه کنم، بی‌آنکه هم‌زمان آن دخترکی را نبینم که تأیید مادر دوستش را در ذهنش بایگانی کرد و بدون اینکه کسی چیزی به زبان بیاورد، فهمید برای به دست آوردن دوباره آن تأیید، در ۳۰ سال آینده چه هزینه‌ای باید بپردازد. بیسکویت SnackWell دیگر پشت سر ماست. اما دستوری که با خود حمل می‌کرد، هنوز زنده است. این دستور از هر دهه‌ای قدیمی‌تر و از هر محصول غذایی‌ای ماندگارتر است. در زبانی زندگی می‌کند که برای توصیف بدن زنان به کار می‌بریم. در معیارهایی که برایشان پاداش در نظر گرفته می‌شود و معیارهایی که نادیده گرفته می‌شوند. در ارزیابی‌های ساده و روزمره‌ای که بزرگسالان در قالب تعریف و تمجید بیان می‌کنند، با این تصور که قصد بدی ندارند، اما در نهایت آسیب می‌زنند. دخترم همین حالا هم این پیام را دریافت می‌کند. هم در شکل‌هایی که می‌توانم ببینم و هم در شکل‌هایی که نمی‌توانم و هر جا که وارد شود، باز هم آن را دریافت خواهد کرد چون با وجود تمام پیشرفت‌هایی که کرده‌ایم، خیلی چیزها تغییر نکرده است.

من پزشک شدم تا بتوانم چیزها را دقیق نام‌گذاری کنم. چون نام‌گذاری همان چیزی است که درمان را ممکن می‌کند. نمی‌توانی با چیزی مقابله کنی که توصیف نشده است و نمی‌توانی چیزی را توصیف کنی که همه، بی‌سروصدا، توافق کرده‌اند درباره‌اش حرف نزنند. پس بگذارید این را بلند و واضح بگوییم: گرسنگی‌ای که زنان آموزش می‌بینند نادیده‌اش بگیرند، مسئله‌ای شخصی نیست. مسئله انضباط و اراده نیست.صرفاً یک انتخاب مربوط به سلامت نیست و در هیچ جهتی، نشانه شخصیت یا ارزش اخلاقی فرد نیست. گرسنگی یک مالیات شناختی است؛ مالیاتی که به‌طور گسترده و مستمر از توان فکری نیمی از جمعیت گرفته می‌شود؛ از کودکی آغاز می‌شود و دهه‌ها ادامه پیدا می‌کند، آن‌قدر بی‌سروصدا و طولانی که بیشتر زنانی که آن را می‌پردازند، سرانجام باور می‌کنند این مالیات صرفاً هزینه “خودشان بودن” است.

اگر این صدای گرسنگی وجود نداشت، زنان به چه چیزهایی فکر می‌کردند؟

چه استدلال‌هایی را تا پایان دنبال می‌کردند؟

چه ایده‌هایی فرصت می‌یافتند تا کامل شوند؟

چه میزان صبر، آن‌قدر دوام می‌آورد که واقعاً بتواند تغییری ایجاد کند؟

ما پاسخی برای این پرسش‌ها نداریم.

فقط می‌توانیم بپذیریم که این پرسش، هیچ‌وقت آن‌طور که باید، جدی پرسیده نشده است. زنی که به اندازه کافی غذا می‌خورد، سخت‌تر نادیده گرفته می‌شود، سخت‌تر فرسوده می‌شود و سخت‌تر می‌توان او را متقاعد کرد که فکر خودش ارزش دنبال کردن تا انتها را ندارد. این یک آرمان یا شعار نیست. این یک مشاهده بالینی است. حاصل سال‌ها دیدن آنچه اتفاق می‌افتد وقتی زنان دیگر سیگنال بدنشان را مدیریت و سرکوب نمی‌کنند: فکری که به پایان می‌رسد و لذت خاصی که از این اتفاق به وجود می‌آید و معلوم می‌شود خودش پاداشی است که هیچ‌کس فکر نکرده بود می‌توان آن را جایگزین چیزی کرد. صبری که برمی‌گردد. حضوری که اتاق را پر می‌کند، به‌جای اینکه خودش را جمع کند تا با فضای اتاق جور دربیاید. آن صدا، هرگز صدای شکست نبود. صدای بدنی بود که اصرار داشت نیازهایش را بیان کند و فرهنگی که با صدایی بلندتر اصرار می‌کرد این نیاز اهمیتی ندارد.ما همیشه این را می‌دانستیم و درست به همین دلیل بود که هیچ‌وقت آن را با صدای بلند نگفتیم.

برچسب ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *