چیزی هست که ما هیچوقت آنقدر بلند دربارهاش حرف نزدهایم. برای بخش بزرگی از زنان جهان، گرسنگی یک وضعیت ذهنی و شناختی است. گرسنگی مثل جریانی پنهان، زیر همهچیز حرکت میکند: زیر جلسهها، گفتوگوها و رشتهی فکری که درست وقتی داشت به نتیجه میرسید، ناگهان چیزی مصرانهتر آن را به سمت خودش میکشید.برای بسیاری از ما، گرسنگی از همان زمانی حضور داشت که آنقدر بزرگ شده بودیم که بفهمیم بدنهایمان مدام زیر ذرهبیناند. انگار باید دربارهی شکل و اندازه و میزان خوردنمان پاسخگو باشیم.
نوشته زیر یادداشتی از سارا برگ، پزشک متخصص زنان و زایمان دارای بورد و گواهی تخصصی از انجمن یائسگی است. او بنیانگذار پلتفرم آموزشی «Selfority» در زمینه یائسگی است و در آمریکا زندگی میکند.
من یازده ساله بودم.
آن تابستان، کنار یک استخر نشسته بودم. تابستانی که قرار بود بعد از آن وارد دورهی راهنمایی شوم. سعی میکردم در گفتوگویی که مدام رشتهاش از دستم میرفت، همراه بمانم. با همان اطمینان عجیب و محکمی که گاهی بچهها دربارهی قواعد دنیایی که قرار است واردش شوند پیدا میکنند، تصمیم گرفته بودم پیش از شروع کلاس ششم، تا جای ممکن کم غذا بخورم. برنامهام این بود که هر روز فقط یک بسته بیسکویتهای SnackWell’s بخورم. بیسکویتهایی بدون چربی، صنعتی و مهندسیشده، با مزهای شبیه مقوا. محصولی که اساساً برای زنها و دخترهایی ساخته شده بود که به آنها گفته بودند چربی دشمن است و میل و اشتها چیزی نیست که باید پاسخ داده شود، بلکه چیزی است که باید کنترل شود.خود بیسکویت SnackWell’s تبدیل شده بود به یک اثر فرهنگی، محصولی که به زنان کمک میکرد از دستوری پیروی کنند که پیشتر آن را در ذهن خود درونی کرده بودند. اما بیسکویت نمیتوانست گرسنگی را ساکت کند، چون گرسنگی یک انتخاب یا ترجیح شخصی نیست. گرسنگی،کار خودش را انجام میدهد. وقتی بدن غذا دریافت نمیکند، پیامهایی میفرستد که همهچیز دیگر را کنار میزنند و توجه تو را به یک نیاز اساسی برمیگردانند: غذا.
با دوستانم در طول روز شنا میکردیم، کنار استخر دراز میکشیدیم و درباره سالی که پیش رو داشتیم حرف میزدیم. اما حواسم مدام از گفتوگو جدا میشد. فکری شروع میشد و بعد در همان چرخهی سمج و تکراری گم میشد. تا شام چقدر مانده؟ وقتی شام برسد، چقدر میتوانم بخورم؟ آیا کسی متوجه شده بدنم، بیآنکه اجازهای از من گرفته باشد، دارد چه تغییری میکند؟ یادم هست یکی از همتیمیهایم داستانی طولانی تعریف میکرد و ناگهان فهمیدم بیشتر حرفهایش را اصلاً نشنیدهام. چیزی بلندتر و مصرانهتر، جایی را که آن داستان برای خودش لازم داشت، اشغال کرده بود. تا پایان آن هفته، بندهای مایویم روی شانههایم شل شده بود. روز اول بازگشت به مدرسه، مادر یکی از دوستانم با دیدن من مکث کرد. از بالا تا پایین نگاهم کرد، درست مثل کسی که با رضایت، نتیجهی یک بازسازی موفق را بررسی میکند. بعد گفت: “هیکل جدیدی پیدا کردی.” این جمله را با گرمی گفت. همانطور که بزرگترها گاهی هدیهای به بچهها میدهند. یک خانم از آب و گل درآمده به بدن گرسنگیکشیدهی یک کودک نگاه کرد و تأیید و تحسینش را بهعنوان نوعی محبت به او هدیه داد. من هم آن را پذیرفتم و پیش از آنکه حتی بتوانم قوانین این بازی را به زبان بیاورم، آنها را در ذهنم جذب کرده بودم: چیزی از من گرفته شده بود و در عوض، چیزی به من پس داده شده بود. آن هفتهای که بخشی از ذهنم جای دیگری بود، آن گفتوگوهایی که نیمی از آنها را نشنیده بودم، همه فقط بهایی بودند که باید میپرداختم تا بدنم را در چارچوب نگه دارم.
سال بعد، کلاس علوم من درست بعد از ناهار برگزار میشد. پشت میزم مینشستم، در حالی که معدهام صداهایی تولید میکرد که مطمئن بودم در تمام کلاس شنیده میشوند و تمام آن یک ساعت را در شرمساری پنهانی میگذراندم.هر صدای شکمم برایم شبیه افشا شدن بود. مدرکی که نشان میداد بدنم دارد چیزی را که من تمام تلاشم را برای پنهان کردنش کرده بودم، علنی میکند. انگار آنقدر منضبط نبودم که بتوانم حتی پیامهای بدنم را هم ساکت کنم. درس جلو میرفت، بیآنکه من واقعاً همراهش باشم. چیزی که من آن زمان شکست شخصی خودم میدانستم، در واقع چیز دقیقتر و سادهتری بود: بدنی که دقیقاً همان کاری را میکرد که بدن کمغذا انجام میدهد. ارسال پیامهای فوری و قدرتمندی که تکامل آنها را طوری طراحی کرده است که بتوانند هر نیاز و خواستهی دیگری را کنار بزنند. گرسنگی تمرکزم را مختل میکرد، چون گرسنگی اساساً برای همین ساخته شده است. چیزی که آن زمان، بدون اینکه کسی نامی برایش بگذارد، داشتم یاد میگرفتم این بود که چگونه یک کشمکش حلنشده با بدن خودم را به هر اتاقی که در تمام سالهای زندگیام وارد میشوم، با خودم حمل کنم و سرانجام، زمزمهی مداوم آن گرسنگی تبدیل شد به بخشی از صدای پسزمینهی زندگی. درست مثل وقتی که دیگر صدای یخچالی را که در اتاق کناری روشن است یا صدای وزوز چراغ مهتابی بالای سرت را نمی شنوی نه به این دلیل که صدا متوقف شده است بلکه چون آن صدا آنقدر با محیط درآمیخته که دیگر متوجهش نمیشوی و چیزی که به صدای پسزمینه تبدیل شده، کمکم نامرئی میشود و چیزهای نامرئی، سرانجام به چیزهایی تبدیل میشوند که ممکن است با خود واقعیات اشتباه بگیریشان.
در سال ۲۰۰۹، از مدل مشهوری، در یک مصاحبه پرسیدند آیا جمله یا شعاری دارد که همیشه به آن پایبند باشد. پاسخ داد: “هیچ چیز به اندازهی لاغر بودن، لذتبخش نیست.” تقریباً یک دهه بعد، او این جمله را عبارتی نامید که همخانهاش عادت داشت بگوید. با این حال، او بالاخره چیزی را با صدای بلند به زبان آورده بود که فرهنگ عمومی، چندین دهه بود بیآنکه صریح بگوید، به زنان منتقل میکرد و در میان تمام این حرفها، مهمترین سؤال همچنان بیپاسخ مانده بود: اگر قرار نبود بهای لذت بردن از غذا، گرسنگی کشیدن باشد، چه چیزهایی میتوانستند برای ما لذتبخشتر باشند؟
چند دهه پیش از آنکه مدل مشهوری که درباره وی صحبت شد این دستور خاموش را به مشهورترین شکل ممکن بیان کند، فیزیولوژیست آمریکایی، انسل کیز(Ancel Keys)، هزینه پنهان آن را بررسی کرده بود. در سال ۱۹۴۴، او ۳۶ مرد سالم را در دانشگاه مینهسوتا انتخاب کرد و در مرحلهای ششماهه از نیمهگرسنگی، میانگین مصرف روزانه غذای آنها را از حدود ۳۴۷۰ کالری به ۱۵۷۰ کالری کاهش داد. پژوهشگران تنها شاهد فروپاشی تواناییهای ذهنی نبودند چیزی ظریفتر و در عین حال گویاتر رخ میداد: گرسنگی آرامآرام ذهن را به تصرف خود درمیآورد. توانایی شناختی مردان، دستکم از نظر فنی، همچنان سالم بود. آنچه کاهش یافته بود، میل و توانایی استفاده از این تواناییها بود. در میان گفتوگوها، هنگام انجام کارها و حتی وسط جملههایی که خودشان میگفتند، توجهشان مدام به سمت غذا کشیده میشد. شروع کردند به جمعکردن کتابهای آشپزی. روی منوی رستورانها مکث میکردند و با دقت به آنها خیره میشدند. صدای گرسنگی آنقدر فضای ذهنیشان را اشغال کرده بود که برای فکر کردن به هر چیز دیگری، بهطور قابلاندازهگیری، ظرفیت کمتری باقی میماند. پژوهشگران یافتههایشان را منتشر کردند و این تجربه را یک بحران نامیدند.
پژوهشهای بعدی، سازوکار این اتفاق را با دقت بیشتری مشخص کردند. مردانی که در آزمایش کیز شرکت کرده بودند و زنانی که درگیر محدود کردن و کنترل رژیم غذایی هستند، در حافظه فعال، توجه پایدار و انعطافپذیری شناختی، کاهش قابلاندازهگیری نشان میدهند. نه اینکه هوش خام آنها کاهش پیدا کند، بلکه کیفیت تفکری که در شرایط معمول در دسترسشان است افت میکند. زنانی که در حال حاضر فعالانه میزان غذای مصرفیشان را محدود میکنند، در آزمونهای شناختی دشوار، بهطور معناداری عملکردی ضعیفتر از زنانی دارند که سابقه مشابهی در کنترل و زیر نظر گرفتن غذای خود دارند، اما در آن مقطع، خودشان را از خوردن محدود نمیکنند. به بیان سادهتر، همین فرایند مدام زیر نظر داشتن و کنترل کردن چیزی که میخوری، مستقیماً از همان منابع شناختی استفاده میکند که برای فکر کردن به آنها نیاز داری.
صدای گرسنگی در هر گفتوگویی درباره اینکه زنان چه دستاوردهایی دارند یا ندارند، کمتر از آنچه باید مورد توجه قرار گرفته است. یک مطالعه نشان داد که در تقریباً تمام ۲۳ کشوری که بررسی شدند، زنان بهمراتب بیشتر از مردان گزارش کردهاند که رژیم میگیرند یا به دلایل مرتبط با سلامتی، از خوردن برخی غذاها اجتناب میکنند. رژیمگرفتن توانست بخش قابلتوجهی از شکاف جنسیتی در رفتارهای غذایی سالم را توضیح دهد.
تا زمانی که به دانشکده پزشکی رسیدم، گرسنگی دیگر برایم معنای مشخصی نداشت. وقتی فرصت مناسب بود غذا میخوردم. زمانی که قرار نبود روند ویزیت بیماران را مختل کند یا با آن انتظار حرفهای که بدنم باید بیحاشیه و نامحسوس باقی بماند، تعارضی داشته باشد. صدای گرسنگی دیگر مثل گذشته، زمانی که کنار استخر بودم، بلند نبود. آنقدر عمیق در پسزمینه فرایندهای روزمره ذهنم جا گرفته بود که دیگر متوجهش نمیشدم. آن زمان، این وضعیت را نشانهای از انضباط و اراده میدانستم. اما حالا میفهمم که بیشتر از آن، نشانه این بود که یک سازگاری آموختهشده چگونه میتواند آنقدر کامل در وجود آدم حل شود که دیگر حتی بخشی از شخصیت خودش به نظر برسد.
تمامی حقوق این سایت متعلق به باشگاه تحلیلگران آیینش بوده و استفاده از مطالب آن با ذکر نام منبع بلامانع است.
دیدگاهتان را بنویسید