پارادوکس عصر ما این است: هیچوقت تا این اندازه به هم متصل نبودهایم و در عین حال، شاید هیچوقت اینقدر تنها نبودهایم. با یک گوشی در دست میتوانیم در چند ثانیه با کسی در آن سوی جهان حرف بزنیم، از زندگی آدمهایی باخبر شویم که هرگز ندیدهایم و حتی لحظهبهلحظه از حالوروزشان سر دربیاوریم. اما همین جهان بهظاهر متصل، همزمان ما را از خودمان، از دیگران و از جهان واقعی اطرافمان دورتر کرده است. کافی است به یک کافه، یک اتوبوس یا حتی یک دورهمی خانوادگی نگاه کنیم. آدمها کنار هم نشستهاند، اما هرکدام در صفحهای جداگانه زندگی میکنند. کنار هم هستیم، اما الزاماً با هم نیستیم. البته تنهایی و انزوای اجتماعی یکی نیستند. تنهایی تجربهای درونی و ذهنی است. احساسی که به ما میگوید از دیگران فاصله گرفتهایم. انزوای اجتماعی را میتوان تا حدی با میزان مشارکت واقعی فرد در روابط و فعالیتهای جمعی سنجید. این دو پدیده متفاوتاند، اما اغلب دستبهدست هم میدهند و هر دو میتوانند نشانهای از یک مشکل عمیقتر باشند: گسست از یکدیگر.
پژوهشهای سالهای اخیر نیز از افزایش این احساس گسست خبر میدهند. در ایالات متحده، برای مثال، گزارشهایی از افزایش پایدار احساس تنهایی در دهههای اخیر منتشر شده و دفتر بهداشت آمریکا در سال 2025 هشدار داد که فقدان ارتباط اجتماعی میتواند به اندازه برخی عوامل خطر جدی جسمانی، سلامت انسان را تهدید کند. شبکههای اجتماعی قرار بود بخشی از این مشکل را حل کنند. در بسیاری از موارد نیز چنین کردند. بهخصوص در دوران همهگیری کرونا که ارتباط دیجیتال تنها راه ارتباط بسیاری از ما با دوستان، خانواده و همکاران بود. اما فناوری همزمان میتواند به بخشی از مشکل تبدیل شود. آنچه در شبکههای اجتماعی میبینیم، معمولاً زندگی واقعی نیست؛ نسخهای ویرایششده، انتخابشده و صیقلخورده از آن است. ما زندگی مرتب و موفق دیگران را با زندگی واقعی و آشفته خودمان مقایسه میکنیم. زمان زیادی را صرف دریافت پاداشهای فوری از صفحه نمایش میکنیم. زمانی که شاید میتوانست صرف گفتوگوی واقعی، حضور در کنار دیگری یا حتی یک سکوت مشترک شود.
به همین دلیل است که گاهی از نوعی ارتباط گسسته حرف میزنیم: بهظاهر با همه در ارتباطیم، اما بسیاری از کیفیتهایی را که برای سلامت روان و جسم ما ضروریاند از دست دادهایم. شاید مسئله این باشد که در حالی که فناوریهای ارتباطی خود را با سرعتی بیسابقه گسترش دادهایم، فناوریهای انسانی ارتباط را فراموش کردهایم. مهارتهایی که انسان در طول هزاران سال برای باهمبودن، روایتکردن، شنیدن، دیدن و فهمیدن یکدیگر پرورش داده است. بخشی از این دانش کهن در چیزی که امروز به آن بازیگری میگوییم، هنوز زنده است.
هسته اصلی کار بازیگر، ساختن و حفظکردن ارتباط است. ایجاد تجربهای مشترک میان کسی که روی صحنه است و کسی که روبهروی او نشسته. می توان این مجموعه مهارتها را “آنچه بازیگران میدانند” بنامیم. برای استفاده از این دانش لازم نیست بازیگر باشید. همانطور که برای اندیشیدن درباره یک ایده لازم نیست فیلسوف باشید یا برای پختن یک شام خوب، آشپز حرفهای باشید. این دانش در اصل متعلق به خود انسان است. مجموعهای از تواناییها که از دل تجربه انسانی بیرون آمده و به ما کمک کرده است از موجوداتی منفرد به موجوداتی اجتماعی تبدیل شویم. اجرا زمانی اتفاق میافتد که یک خود با خودی دیگر روبهرو میشود. بنابراین اگر بخواهیم بفهمیم بازیگران چه میدانند، ابتدا باید بپرسیم: خود چیست؟ ما معمولاً خود را موجودی مستقل، جدا و محصور در مرزهای بدن و ذهنمان تصور میکنیم. گویی هرکس جزیرهای است جدا از جزیرههای دیگر. چارلز آیزنشتاین این نگاه را بخشی از چیزی میداند که روایت جدایی مینامد. روایتی که انسان را موجودی مستقل از دیگران، طبیعت و جهان تعریف میکند. اما چنین برداشتی از خود، در بخش بزرگی از تاریخ تکامل انسان غالب نبوده است. پژوهشگران از جهانی سخن میگویند که در آن موجودات نه جدا از یکدیگر، بلکه در شبکهای پیچیده از ارتباط و انرژی زندگی میکنند. تایسون یونکاپورتا نیز در Sand Talk یادآوری میکند که جایگاه واقعی انسان را باید درون یک شبکه همکاری فهمید” ما همزمان میتوانیم فردیتی مستقل داشته باشیم و عمیقاً به دیگران وابسته باشیم.” آنیل ست نیز در Being You استدلال میکند که جهان درونی ما چیزی جدا از طبیعت نیست و بخشی از همان جهانی است که در آن زندگی میکنیم. اگر این نگاه را بپذیریم، بازیگری دیگر صرفاً وانمودکردن نیست. بازیگری تبدیل میشود به تمرینی برای تجربهکردن همین درهمتنیدگی.
آدمهایی که بهتر از دیگران میتوانستند به حالتهای مرزی ذهن دسترسی پیدا کنند و آنها را برای دیگران روایت کنند، به نخستین شمنها، پیشگویان، درمانگران و قصهگوها تبدیل شدند. “آنچه بازیگران میدانند” نامی امروزی برای مهارتهایی است که ریشههایی بسیار قدیمی دارند. تواناییهایی انسانی که پیش از شکلگیری حرفهای به نام بازیگری وجود داشتهاند. در جوامع اولیه، همیشه کسانی بودند که وظیفه داشتند جهان آشکار و ناپیدا را برای دیگران توضیح دهند. کسانی که میتوانستند چیزی را که دیگران فقط مبهم احساس میکردند، به داستان، تصویر، آیین یا روایت تبدیل کنند. دیوید لوئیس-ویلیامز و دیوید پیرس در کتاب Inside the Neolithic Mind توضیح میدهند که شمنها و کاهنان نخستین چگونه از تجربههای مشترک انسانی “خواب، رؤیا و وضعیت میان خواب و بیداری”برای ساختن داستانهایی استفاده میکردند که اعضای جامعه را به هم پیوند میداد. آنها از جهانی سخن میگفتند که در آن انسان میتواند با حیوانات و گیاهان یکی شود، با مردگان گفتوگو کند، با خدایان ملاقات داشته باشد یا به جهانهایی دیگر سفر کند. شاید امروز این روایتها را اسطوره، دین یا تخیل بنامیم. اما برای انسانهای نخستین، چنین روایتهایی راهی برای فهمیدن جایگاه خود در جهانی بزرگتر بودند. شمنها چیزی را که نامرئی بود، قابل دیدن میکردند. آنها تجربههای مبهم و مشترک انسانی را به شکلی درمیآوردند که دیگران بتوانند خودشان را در آن ببینند. به این ترتیب، داستان وسیلهای برای ساختن جامعه بود.
بسیاری از ما رؤیا میبینیم، حتی اگر هیچگاه تجربههای شدید و خارقالعادهای که شمنها توصیف میکردند نداشته باشیم. همین تجربه مشترک کافی بود تا روایت آنها برای دیگران قابل لمس باشد. شاید بتوان گفت شمنهای نخستین، بازیگران پیش از پیدایش بازیگری بودند: به درون خود نگاه میکردند، چیزی را که مییافتند بیرون میآوردند و آن را در برابر دیگران قرار میدادند. این همان کاری است که بازیگر امروزی نیز، به شکلی متفاوت، انجام میدهد. به درون خود نگاه میکند تا چیزی انسانی بیابد و سپس آن را در ارتباط با دیگران و جهان بیرون قرار میدهد.
اولین وظیفه بازیگر این است که ارتباط برقرار کند. اگر ارتباطی شکل نگیرد، هیچ ارتباطی هم نمیتواند ادامه پیدا کند. اما ارتباط یک خیابان یکطرفه نیست. بازیگر فقط چیزی را به مخاطب نمیدهد و همزمان از او نیز دریافت میکند. بازیگر به درون خود وصل است: به تخیل، بدن، حواس، نفس، خاطرات، ترسها، محدودیتها و تواناییهایش. و در همان حال به بیرون نیز وصل است: به بازیگران دیگر، به صحنه، به سالن و به تماشاگر. اگر تماشاگری ناگهان بخندد، اگر کسی در سالن جابهجا شود، اگر صدای غیرمنتظرهای بلند شود یا حتی اگر سکوتی طولانیتر از معمول شکل بگیرد، بازیگر باید آن را دریافت کند.اینها ذرات کوچکی از ارتباط اند. بازیگر هم جهان را تغییر میدهد و هم خودش از جهان تغییر میکند. اگر بازیگر بیش از حد اغراق کند، اگر واکنشش بیربط باشد یا اگر نتواند آنچه را در برابرش اتفاق میافتد دریافت کند، مدار ارتباط قطع میشود. تماشاگر ممکن است احساس ناراحتی، سردرگمی، بیحوصلگی یا حتی تمسخر کند. یک نوازنده ممکن است نظریه هارمونی را هنگام اجرا در ذهنش مرور نکند، اما بدن و گوش او در چارچوب همان نظام کار میکنند. بازیگری نیز چنین است. بازیگر الزاماً نام تمام این سازوکارها را نمیداند، اما از آنها استفاده میکند. من این ساختار را درهمپیوندی مینامم. ارتباطی پویا، چندجهتی و زنده. و “آنچه بازیگران میدانند” در اصل فناوری انسانی همین درهمپیوندی است.
این دانش را میتوان در هفت عنصر خلاصه کرد؛ هفت مهارتی که فقط برای صحنه نیستند و میتوانند شیوه زندگی ما را نیز تغییر دهند.
اگر قرار باشد همه چیز از یک نقطه شروع شود، آن نقطه حضور است. تصور کنید با دوستی در یک کافه نشستهاید و حرف میزنید. او سر تکان میدهد، لبخند میزند و هر چند لحظه یکبار بله میگوید. ظاهراً به حرفهای شما گوش میدهد، اما ناگهان متوجه میشوید که ذهنش جای دیگری است. هیچ اتفاق خاصی نیفتاده است، اما شما این تغییر را فوراً حس میکنید. انسانها به شکل عجیبی به حضور یا غیاب دیگری حساساند. بازیگر نیز باید همین حضور را داشته باشد. باید واقعاً روی صحنه باشد. نه فقط بدنش، بلکه ذهن و حواسش. حضور جلب توجه میکند. از بین رفتن حضور، حواس را پرت میکند. به همین دلیل است که گاهی یک بازیگر روی صحنه هیچ حرکت خارقالعادهای نمیکند، اما نمیتوانیم چشم از او برداریم و گاهی بازیگری با تمام تکنیکهای ممکن اجرا میکند، اما چیزی در اجرا زنده نیست. حضور یعنی آرامکردن ذهن، کنارزدن حواسپرتی و آگاهبودن نسبت به آنچه در درون و بیرون اتفاق میافتد.یعنی بتوانیم بهموقع و متناسب واکنش نشان دهیم.این مهارت در زندگی روزمره هم حیاتی است. در یک کلاس دانشگاه، جلسه کاری، گفتوگوی خانوادگی یا حتی هنگام بازی با یک کودک، حضور ما چیزی است که به دیگری میگوید: من واقعاً اینجا هستم و دارم تو را میبینم. جیل بولت تیلور در My Stroke of Insight حضور در لحظه را یکی از راههای آرامکردن ذهن مضطرب میداند. بل هوکس نیز در All About Love با نقل سخنی از تیک نات هان، بر همین نکته تأکید میکند: قرار ما با زندگی در همین لحظه و همینجاست. شاید ساده به نظر برسد، اما در عصر اعلانها، پیامها، شبکههای اجتماعی و چندوظیفگی دائمی، واقعاً حاضر بودن به یکی از دشوارترین مهارتهای انسانی تبدیل شده است.
ارتباط که برقرار شد، باید بتوانیم آن را زنده نگه داریم. عنصر دوم همین است: توانایی شکلدادن به زمان، انرژی و فضا. مخاطب از یکنواختی جدا میشود. به سخنرانیای فکر کنید که سخنران تمام مدت از روی اسلاید میخواند. بدون مکث، بدون تغییر لحن، بدون بالا و پایینکردن انرژی. حتی اگر محتوای سخنرانی عالی باشد، بعد از مدتی ذهن ما فرار میکند. در یک کلاس، استاد ممکن است ناگهان سرعت حرفزدنش را تغییر دهد، مکث کند، پرسشی مطرح کند یا مسیر بحث را عوض کند. در یک جلسه کاری، مدیر ممکن است متوجه شود که همه حواسشان به تلفن همراهشان رفته و بهجای ادامه دادن متن آماده، گفتوگو را به یک پرسش واقعی تبدیل کند. این همان چیزی است که بازیگر روی صحنه یاد میگیرد. او میداند چه زمانی مکث کند، چه زمانی سرعت بگیرد، چه زمانی شدت را بالا ببرد و چه زمانی اجازه دهد فضا آرام شود. ارتباط مؤثر فقط به اینکه چه میگوییم بستگی ندارد. به چگونگی گفتن نیز وابسته است. دنزل واشنگتن، ایان مککلن و پاتریک استوارت ممکن است یک متن واحد از مکبث را اجرا کنند، اما با تغییر زمان، انرژی، مکث، لحن و فضای اجرا، معناهای کاملاً متفاوتی خلق میکنند. ما نیز در زندگی روزمره همین کار را میکنیم.حتی اگر متوجه آن نباشیم.
سومین عنصر، انعطافپذیری و سازگاری است. ما وقتی با خطر روبهرو میشویم، معمولاً تلاش میکنیم همهچیز را کنترل کنیم. برنامه میریزیم، جزئیات را مشخص میکنیم و امیدواریم جهان مطابق برنامه ما پیش برود. اما جهان چنین تعهدی به ما ندارد. هر بار که روی صحنه میرویم، چیزی ممکن است تغییر کند. یک بازیگر دیالوگش را فراموش میکند. وسیلهای سر جای خودش نیست. تماشاگری واکنش غیرمنتظرهای نشان میدهد. صدایی از بیرون سالن میآید. یک اجرای خوب، اجرایی نیست که هیچ اتفاق غیرمنتظرهای در آن نیفتد؛ اجرایی است که بتواند اتفاق غیرمنتظره را در خود جذب کند. هرقلیطوس، فیلسوف یونان باستان، میگفت نمیتوان دو بار وارد یک رودخانه شد.چون هم رودخانه تغییر کرده و هم خود ما.زندگی همین است. تصور کنید دو بازیگر قرار است در یک صحنه عاشقانه روی نیمکتی در پارک بنشینند و آواز بخوانند. اما نیمکت لق است. وقتی یکی از آنها کمی جابهجا میشود، نیمکت صدا میدهد و تکان میخورد. اگر بازیگران این اتفاق را ببینند و با آن بازی کنند، ممکن است صحنه به یکی از خندهدارترین و بهیادماندنیترین لحظات اجرا تبدیل شود. اما اگر وانمود کنند هیچ اتفاقی نیفتاده و دقیقاً همان چیزی را اجرا کنند که در تمرین انجام دادهاند، مخاطب احتمالاً به چیزی میخندد که اصلاً قرار نبوده خندهدار باشد.مشکل از تماشاگر نیست چراکه مشکل این است که بازیگر در جهانی بازی میکند که دیگر وجود ندارد. در زندگی هم همین است. آدمی که به هر قیمتی میخواهد جلسه، کلاس، رابطه یا گفتوگو را دقیقاً طبق نقشه خودش پیش ببرد، خیلی زود از واقعیت جدا میشود. ارتباط زنده نیازمند انعطاف است.
ارتباط فقط درباره من نیست.عنصر چهارم، ایجاد تعادل میان فرد و جمع است. بازیگری برخلاف تصور رایج، حرفهای فردگرایانه نیست. یک اجرا معمولاً حاصل همکاری دهها نفر است: بازیگران، کارگردان، طراح، نورپرداز، موسیقیدان، عوامل پشت صحنه و البته تماشاگر. حتی یک بازیگر تکنفره هم بدون مخاطب کامل نمیشود. بازیگر باید بداند چه زمانی مرکز صحنه است و چه زمانی باید فضا را به دیگری بدهد. گاهی باید با اعتمادبهنفس جلو بیاید و لحظه را در اختیار بگیرد. گاهی باید عقب برود و اجازه دهد دیگری دیده شود. این مهارت در زندگی روزمره هم بسیار مهم است. در یک جمع دوستانه، کسی که همیشه میخواهد آخرین حرف را بزند، شوخی دیگران را به نام خودش تمام کند یا هر بحثی را دوباره به زندگی خودش برگرداند، شاید در ابتدا جذاب به نظر برسد اما خیلی زود خستهکننده میشود. از طرف دیگر، کسی که همیشه از قرارگرفتن در مرکز توجه میترسد و هیچوقت حاضر نیست مسئولیت یک موقعیت را بر عهده بگیرد نیز نمیتواند ارتباط کاملی بسازد. بازیگری نوعی فروتنی توانمند ایجاد میکند. نه مستبد بودن روی صحنه کافی است و نه منفعل بودن. در یک گروه خوب، هرکس عاملیت دارد، اما هیچکس جزیرهای جدا از دیگران نیست. همه هم برای نیازهای خود تلاش میکنند و هم برای هدف مشترک گروه. این شاید یکی از مهمترین درسهای تئاتر برای جامعه باشد: با هم بودن به معنای حذف فردیت نیست؛ به معنای پیدا کردن جای فردیت در یک کل بزرگتر است.
عنصر پنجم، عبور از تفکر دوگانه است. ما عادت کردهایم جهان را با “یا این، یا آن” ببینیم:یا من، یا تو.یا درست، یا غلط.یا موفق، یا شکستخورده.یا قوی، یا ضعیف. اما بازیگری، بهخصوص در فرایند خلق، به چیزی پیچیدهتر نیاز دارد: من با تو.
مولانا شعری مشهور دارد:
بیرون ز زنجیر درست و نادرست، دشتی هست
آنجا تو را ملاقات خواهم کرد.
این دشت جایی است که خلاقیت آغاز میشود. در تمرینهای فنی، درست و غلط اهمیت دارند. اگر دیالوگی را باید دقیقاً حفظ کرد، حفظکردن یا نکردن آن مسئلهای فنی است. اما وقتی وارد قلمرو خلاقیت میشویم، دیگر یک شیوه قطعی برای بازیکردن نقش هملت وجود ندارد. هیچ نسخه واحدی برای رقصیدن، آوازخواندن، روایتکردن یا حتی دوستداشتن وجود ندارد. بین دو قطب، جهان بزرگی از انتخابها قرار گرفته است. بازیگر بهجای اینکه بپرسد “کدام انتخاب درست است؟”، میپرسد: کدام انتخاب در این لحظه، با این آدمها، در این فضا، بهتر کار میکند؟ این تغییر کوچک، ارتباط ما با دیگران را هم عوض میکند. اگر دانشجویی در کلاس آنطور که استاد انتظار دارد ساکت نباشد، استاد میتواند فوراً او را بیاحترام تلقی کند. یا میتواند از خود بپرسد شاید این رفتار نشانه کنجکاوی، اضطراب یا نیاز به مشارکت بیشتر باشد. تفکر طیفی به ما اجازه میدهد بهجای قضاوت فوری، امکانهای بیشتری ببینیم.
بازی فقط سرگرمی نیست. بازی یکی از مهمترین شیوههای یادگیری در موجودات پستاندار است. وقتی بازی میکنیم، چیزی را امتحان میکنیم بدون اینکه نتیجه آن الزاماً پیامد جدی داشته باشد. به همین دلیل بازی، خلاقیت را تغذیه میکند، خلاقیت به کشف میانجامد و کشف به یادگیری. بخش مهمی از تمرین بازیگران نیز همین است. تمرین جایی است که بازیگر میتواند چیزی را امتحان کند، اشتباه کند، مسیر دیگری را تجربه کند و بدون ترس از قضاوت عمومی دوباره شروع کند. اما بازی وقتی اجرا آغاز میشود متوقف نمیشود. بازیگر همچنان بازی میکند؛ او نقش را بازی میکند. همین حس بازیگوشی، بخشی از قرارداد نانوشته میان بازیگر و تماشاگر است. اگر تماشاگر واقعاً باور کند بازیگر روی صحنه زخمی شده، واقعاً کتک میخورد یا واقعاً در حال مردن است، دیگر نمیتواند صرفاً تماشاگر باقی بماند. غریزه کمککردن، ترس یا انزجار جای تجربه نمایشی را میگیرد. ما بهطور ناخودآگاه میدانیم که آنچه روی صحنه اتفاق میافتد واقعی است، اما در عین حال بازی است. این فاصله ظریف، همان چیزی است که امکان تئاتر را فراهم میکند. در زندگی هم مقدار کمی سبکی و بازیگوشی میتواند ارتباط را زنده نگه دارد. البته شوخیکردن با همهچیز منظور نیست. در یک جلسه جدی، مراسم سوگواری یا گفتوگویی حساس، میزان بازیگوشی متفاوت است. اما حتی در جدیترین موقعیتها نیز اندکی انعطاف و سبکی میتواند جریان ارتباط را حفظ کند. بازی بیهراس، به انضباطی جدی نیاز دارد. بازیگر باید آنقدر تمرین کرده باشد که بتواند وقتی اتفاقی غیرمنتظره رخ میدهد، نترسد و از آن استفاده کند.
در نهایت، بازیگر باید به فرایند اعتماد کند. این هفتمین و آخرین عنصر “آنچه بازیگران میدانند” است. بازیگر چیزی شبیه یک محصول کارخانهای تحویل نمیدهد. او فرایندی را طراحی میکند و سپس همان فرایند را در برابر تماشاگر زندگی میکند. اجرا مجموعهای از لحظههاست. هر لحظه بر لحظه بعدی اثر میگذارد. اگر ارتباط برقرار شود، ادامه پیدا میکند. اگر قطع شود، بازیگر باید دوباره آن را بسازد. شش عنصر قبلی همه در خدمت همین فرایندند
اما نکته مهم این است که اینها صرفاً مهارتهای بازیگری نیستند و مهارتهای انسانی نیز هستند. آنها به تخیل، توجه، خودآگاهی، همدلی، هماهنگی ذهن و بدن و توانایی مغز برای تغییر و یادگیری متکیاند. همین مهارتها هستند که به ما اجازه میدهند از انزوا عبور کنیم، با دیگران پیوند برقرار کنیم و جامعه بسازیم.
جان کاچیوپو و ویلیام پاتریک در کتاب Loneliness درباره اهمیت تکاملی ارتباط میان انسانها مینویسند: بقای انسان به موجودی انجامید که اساساً اجتماعی است. موجودی که موفقیتش فقط به توانایی فردیاش وابسته نیست، بلکه به توانایی او برای عبور از خودخواهی و عمل در کنار دیگران بستگی دارد. به بیان سادهتر، مغز انسان در خلأ ساخته نشده است. ما با دیگران انسان شدهایم. پیش از تاریخ مکتوب، قصهگوها، شمنها، درمانگران، آیینگران و کسانی که میتوانستند دیگران را با یک داستان، تصویر یا اجرا همراه کنند، پلی میان افراد میساختند. آنها به انسانهای جدا از هم کمک کردند تا خود را بخشی از یک ما ببینند. آنها چیزی را ساختند که امروز از آن با عنوان مغز اجتماعی یاد میکنیم. پس شاید مسئله امروز این است که یاد بگیریم چگونه انسان باشیم.
در جهانی که هر روز بیشتر احساس گسست میکنیم، میتوانیم از آنچه بازیگران میدانند استفاده کنیم. میتوانیم از خودمان شروع کنیم. وقتی کسی با ما حرف میزند، واقعاً حضور داشته باشیم. وقتی جلسهای خستهکننده میشود، بهجای ادامهدادن کورکورانه، ریتم و شکل گفتوگو را تغییر دهیم. وقتی برنامهمان به هم میریزد، بهجای جنگیدن با واقعیت، خودمان را با آن سازگار کنیم. وقتی در یک جمع هستیم، هم توانایی دیدهشدن داشته باشیم و هم توانایی دیدهشدن دیگران را فراهم کنیم. بهجای اینکه هر مسئلهای را درست یا غلط، موفق یا شکستخورده، خودی یا دیگری ببینیم، طیف گستردهتری از امکانها را ببینیم. بازی کنیم و مهمتر از همه، به فرایند زندگی اعتماد کنیم. این مهارتها میتوانند در مدرسه، دانشگاه، محیط کار، مراکز درمانی، سیاست، فعالیتهای اجتماعی و حتی در گفتوگوهای روزمره به کار گرفته شوند. کلاس درس میتواند فقط محل انتقال اطلاعات نباشد؛ محل تمرین ارتباط باشد. جلسه کاری میتواند فقط تبادل گزارش نباشد؛ فرصتی برای شنیدن و پاسخدادن واقعی باشد. فعالیت اجتماعی میتواند فقط مجموعهای از شعارها نباشد؛ تجربهای از باهمبودن باشد. حتی مراقبت از سالمندان و بیماران نیز میتواند بیش از ارائه خدمات فنی باشد؛ میتواند حفظ ارتباط انسانی باشد. شاید لازم باشد دوباره اجرا، بازی، روایت و حضور را به بخش مرکزی آموزش و زندگی اجتماعی بهعنوان بخشی از زیرساخت سلامت انسانی برگردانیم. در جهانی که بسیاری از کارهای ارتباطی خود را به فناوری سپردهایم، باید مراقب باشیم مهارتهایی را که طی هزاران سال به ما امکان دادهاند با یکدیگر زندگی کنیم، از دست ندهیم.
بازگشت به این مهارتها به معنای نوستالژی برای گذشتهای خیالی نیست. قرار نیست به دوران شمنها برگردیم یا فناوری را کنار بگذاریم. مسئله این است که در حرکت به سوی آینده، بخشی از تواناییهای انسانیمان را با خودمان ببریم. از شمنهای نوسنگی تا بازیگران امروز، یک درس مشترک وجود دارد: انسان زمانی کاملتر میشود که بتواند هم به درون خود و هم به جهان بیرون متصل باشد. ما جدا از دیگران نیستیم. و شاید تئاتر، بیش از هر هنر دیگری، این حقیقت را به ما یادآوری میکند؛ چون تئاتر بدون رابطه وجود ندارد. بازیگر بدون تماشاگر کامل نمیشود. تماشاگر بدون بازیگر تجربهای ندارد و اجرا بدون آن چیزی که میان این دو شکل میگیرد، فقط مجموعهای از حرکتها و کلمات است. اگر قرار باشد در برابر جهانی که روزبهروز منزویتر و تنهاتر میشود مقاومت کنیم، شاید واقعاً به داستانهای تازهای نیاز داشته باشیم. داستانهایی که بتوان با آنها زندگی کرد. شاید یکی از این داستانها همین باشد: ما برای تنها ماندن ساخته نشدهایم. و شاید بازیگری، این هنر قدیمی و عمیقاً انسانی، چیزی بیشتر از ایستادن روی صحنه و ایفای نقش باشد. شاید بازیگری یادآوری این حقیقت ساده باشد که تمام زندگی، نوعی تمرین برای با هم بودن است.
تمامی حقوق این سایت متعلق به باشگاه تحلیلگران آیینش بوده و استفاده از مطالب آن با ذکر نام منبع بلامانع است.
دیدگاهتان را بنویسید