وقتی تاریخ معماری، میکروبها را فراموش میکند
معماری سالهاست بهعنوان دانشی شناخته میشود که انسان آن را برای انسانها به وجود آورده است اما بئاتریس کولومینا و مارک ویگلی در کتاب” ما، باکتریها: یادداشتهایی برای معماری زیستی ” این تصور دیرپا را به چالش میکشند. آنها با طرح ادعایی تأملبرانگیز مینویسند: “این میکروبها بودند که معماری را اختراع کردند.” از دل همین ایده، تاریخ دیگری از معماری شکل میگیرد. روایتی که بهجای قرار دادن انسان در مرکز همهچیز، توجه خود را به موجودات میکروسکوپی معطوف میکند. موجوداتی که میلیاردها سال است در شکلگیری حیات، محیطهای طبیعی و حتی جهان ساختهشده پیرامون ما نقش داشتهاند. کولومینا و ویگلی در این کتاب استدلال میکنند که معماری را نمیتوان جدا از جهان میکروبی درک کرد. جهانی نامرئی که پیوسته در حال شکل دادن به فضاهایی است که در آنها زندگی میکنیم. از این منظر، رابطه انسان و معماری یک رابطه یکطرفه نیست. همانطور که انسان در معماری زندگی میکند، معماری نیز به نوعی در انسان سکونت دارد. در چنین برداشتی، ساختمان اکوسیستمی پویاست که انسان، میکروبها، مصالح و اشکال بیشمار حیات در آن بهطور مداوم در کنار یکدیگر زندگی، مبادله و تغییر میکنند. نویسندگان حتی ساختمان را به رودهای گسترده که با دیگران به اشتراک گذاشته میشود تشبیه میکنند. استعارهای که مرزهای معمول میان بدن انسان، محیط و معماری را درهم میشکند و نشان میدهد آنچه ما “فضای ساختهشده” مینامیم، در واقع میتواند زیستبومی زنده و پیچیده باشد که انسان تنها یکی از ساکنان آن است.
کتاب “ما، باکتریها” با نگاهی متفاوت به تاریخ معماری بازمیگردد و نشان میدهد که اپیدمیها، مفهوم بهداشت و تغییر برداشت انسان از زیستشناسی چگونه در طول هزاران سال بر فضاهایی که میسازیم اثر گذاشتهاند. از نخستین سکونتگاههای انسانی گرفته تا ظهور معماری مدرن. از این منظر، تاریخ معماری روایتی از رابطه پیچیده میان انسان، عوامل بیماریزا و محیط زندگی اوست. کولومینا و ویگلی معتقدند “انسانها، عوامل بیماریزای میکروبی و معماری در واکنش به یکدیگر تغییر کردهاند و برای هزاران سال بهطور مشترک تکامل یافتهاند.” این نگاه، معماری را نتیجه یک فرایند مداوم سازگار معرفی میکند. فرایندی که در آن هر تغییر در شیوه زندگی انسان یا در جهان میکروبی، میتوانسته شکل و سازمان فضاهای پیرامون ما را نیز دگرگون کند. اما “ما، باکتریها” تنها به بازخوانی گذشته بسنده نمیکند و پرسشی مهم را درباره آینده معماری مطرح میکند: اگر بهجای حذف و دور نگه داشتن موجودات دیگر، بر همزیستی با آنها تمرکز کنیم، معماری آینده چه شکلی خواهد داشت؟
مفهوم “معماری زیستی” در همین نقطه مطرح میشود. رویکردی که میخواهد معماری را از فضایی برای جداسازی گونهها به محیطی برای برقراری ارتباط و همزیستی میان آنها تبدیل کند. کولومینا و ویگلی در توصیف این تغییر نگرش مینویسند: “خود مفهوم سرپناه از کنار گذاشتن خطر به پذیرفتن آن تغییر میکند.” در این برداشت،معماری میتواند به بستری جهت ارتباط میان گونههای مختلف تبدیل شود. فضایی که بهجای حذف آنچه بیگانه یا خطرناک تلقی میشود، امکان همزیستی و تعامل با آن را فراهم میکند.
در پی انتشار این کتاب، به بررسی ایدههای محوری “ما، باکتریها” پرداخته ام. از نقش میکروبها در شکلگیری تاریخ معماری گرفته تا مفهوم همزیستی میان گونههای مختلف و تصویری که این دو پژوهشگر از آینده معماری ترسیم میکنند.
محور اصلی این بررسی، پرسشی است که در سراسر کتاب نیز بارها مطرح میشود: آیا معماری در تمام طول تاریخ خود واقعاً پدیدهای کاملاً انسانی بوده است؟
کولومینا و ویگلی با بازنگری در رابطه میان انسان، معماری و جهان میکروبی، تلاش میکنند نگاه رایج به معماری را تغییر دهند.نگاهی که معمولاً انسان را سازنده، مالک و مخاطب اصلی فضاهای معماری میداند. آنچه در ادامه میخوانید، پاسخ دو نظریهپرداز این کتاب درباره گذشته، حال و آینده معماری و نقش جهان میکروبی در شکل دادن به محیطهای زندگی ماست.
همانطور که ساختمانها، مصالحی که از آنها ساخته شدهاند و حتی جهان گستردهای که این بناها در آن قرار دارند، همگی با جهان باکتریها درهمتنیدهاند. از نگاه نویسندگان، باکتریها، معماران، کارگران ساختوساز، کارفرمایان نیروهای نگهداری واقعی جهان هستند. موجوداتی نامرئی که با وجود دیده نشدن، در شکلگیری تقریباً هر چیزی که میبینیم نقش دارند. تأثیر آنها البته به ساختن و نگهداری محیط اطرافمان محدود نمیشود. باکتریها حتی در شکل دادن به شیوه دیدن، فکر کردن و احساس کردن ما نیز موثرند. اگر میتوانستیم جهان را تنها از طریق میکروبها ببینیم، در واقع به بالاترین سطح ممکن از وضوح برای دیدن معماری دست پیدا میکردیم. تصویری که در آن، آنچه امروز بهعنوان ساختارهای معماری میشناسیم، تنها بخشی از یک جهان بسیار پیچیدهتر و زندهتر است.
نویسندگان معتقدند، اگر قرار باشد معماری را از منظر جهان میکروبی ببینیم، آنچه پیش روی ما قرار میگیرد بیشتر شبیه فیلمی بیپایان از تعاملات پویا میان تریلیونها میکروب است.موجوداتی که لحظهبهلحظه با یکدیگر در ارتباط اند و پیوسته محیط پیرامون خود را تغییر میدهند. از این منظر، معماری همیشه زنده است، به این معنا که در تمام فضاها، مصالح و فناوریهایش، دائماً در حال ساخته شدن و از هم گسستن است. آنچه ما بهعنوان یک ساختمان ثابت، پایدار و بیحرکت میبینیم، در حقیقت تصویری ناقص و تا حدی توهمآمیز است. تصور معماری بهعنوان شیئی ایستا، تغییرناپذیر و بیواکنش، بیش از آنکه واقعیت داشته باشد، بازتاب یک خیال انسانی است. خیالی که میخواهد خود را فراتر از جهان زنده و فرایندهای طبیعی آن تصور کند. اما این تصور صرفاً یک اشتباه نظری یا فلسفی نبوده است. نگاه به معماری بهعنوان جهانی جدا از حیات، پیامدهایی عمیق و حتی ویرانگر برای زیستداشته است. همان فضای گستردهای که تمامی اشکال حیات و رسوبات حاصل از آنها را دربر میگیرد و حدود ۴.۲ میلیارد سال از زمان ظهور نخستین باکتریها، سیاره زمین را دربرگرفته است. در چنین نگاهی، ساختمان، بخشی از همان فرایند زنده و بیپایانی است که از میلیاردها سال پیش در زمین جریان دارد.
چیزی که بیش از همه برای نوبسندگان قابل توجه بوده، این است که چگونه پیامدهای ویرانگر بیماریهای باکتریایی بارها و بارها در طول تاریخ بهسرعت به دست فراموشی سپرده شدهاند. نوعی فراموشی جمعی که حتی با وجود آنکه ساختمانها و شهرها در واکنش به آسیبها و زخمهای ناشی از اپیدمیهای مرگبار بارها تغییر شکل دادهاند، همچنان ادامه پیدا کرده است. بخشی از این فراموشی را میتوان به شیوه روایت تاریخ معماری نسبت داد. برای مثال، تاریخنگاران معماری، اغلب ما را از دیدن این واقعیت دور کردهاند که معماری مدرن تا حد زیادی محصول مبارزه با سل بوده است، بیماریای که در برخی شهرهای بزرگ، جان یک نفر از هر سه نفر را میگرفت. معماری مدرن خود را نوعی آنتیبیوتیک میدانست، گویی ساختمان میتوانست به سلاحی در برابر باکتریها تبدیل شود. تقریباً هر جزئیات مهم در ساختمانهای مدرن، از سطوح صاف و سفید گرفته تا پنجرههای شیشهای بزرگ و تراسهای بام، تحت تأثیر تلاش برای مقابله با باکتریها و کاهش امکان انتشار بیماری شکل گرفت. معماران مدرن نیز بارها و صراحتاً درباره این موضوع صحبت کرده بودند و حتی گاهی خود را «باکتریشناس» مینامیدند. با این حال، این وجه مهم از معماری مدرن در روایتهای رایج تاریخ معماری تا حد زیادی محو شده است. به تعبیر کولومینا و ویگلی، “تاریخنگاران به نوعی معماری را ضدعفونی کردهاند، آنها معماری را از میکروبهایش پاک کردهاند.” این نگاه نشان میدهد که بسیاری از ویژگیهایی که امروز بهعنوان نشانههای زیباییشناسی و عملکردی معماری مدرن میشناسیم، در واقع ریشه در ترس از بیماری و تلاش برای کنترل جهان میکروبی داشتهاند، جهانی که با وجود نامرئی بودن، نقشی تعیینکننده در شکلگیری معماری ایفا کرده است.
از دیدگاه این دو نظریه پرداز محیطی که انسان ساخته است، عمیقاً تحت تأثیر بیماری شکل گرفته است. هیچ معماریای بدون بیماری وجود ندارد و شاید هیچ بیماریای نیز بدون معماری وجود نداشته باشد. سلامت از همان ابتدا یکی از موضوعات محوری نظریه معماری بوده است. معماری و پزشکی را نمیتوان از یکدیگر جدا کرد. با این حال، ساختمانها از همان آغاز در کنار نقش محافظتی خود، میتوانستند ناسالم نیز باشند. آنها یک گروه از تهدیدهای حیات را مهار میکردند، اما همزمان تهدیدهای تازهای به وجود میآوردند. نخستین ساختمانهایی که حدود ۱۰ هزار سال پیش به شکل دائمی محل سکونت انسان شدند، از همین منظر نوعی سازه “آنتیبیوتیکی” بودند. در ساخت آنها از گچ آهکی استفاده میشد، مادهای که خاصیت ضدباکتریایی و ضدقارچی دارد و میتوانست نوعی جداسازی پیشگیرانه میان انسان و بخش بزرگی از جهان میکروبی، گیاهان، حیوانات و حشرات ایجاد کند. اما این جدایی از جهان بیرون، پیامدهای پیشبینینشدهای نیز داشت. انسانها با انتقال زندگی به فضای بسته، بهتدریج کوتاهقدتر شدند و طول عمرشان نیز کاهش یافت. از سوی دیگر، بیماریهایی مانند سل برای نخستین بار در مقیاسی گسترده به شکل اپیدمیک درآمدند. به این ترتیب، تاریخ سکونت انسان نشان میدهد که معماری هرگز صرفاً ابزاری برای محافظت در برابر طبیعت و بیماری نبوده است. هر بار که انسان تلاش کرده محیطی امنتر و کنترلشدهتر برای خود بسازد، ممکن است شکل تازهای از آسیبپذیری را نیز ایجاد کرده باشد، گویی معماری همزمان که در برابر برخی تهدیدهای جهان زنده سپر میسازد، زمینه ظهور تهدیدهای دیگری را نیز فراهم میکند.
در این کتاب اشاره شده است که معماری از ابتدا پروژهای برای مقابله با باکتریها بوده است. اما در یک تناقض عجیب، همین تلاش برای کنترل جهان میکروبی گاهی به رشد و گسترش گروهی خاص از باکتریها، از جمله عوامل بیماریزای ناتوانکننده و مرگبار، کمک کرده است. از این منظر، معماری همواره با نوعی ترس از حیات فراتر از انسان شکل گرفته است. ترسی که میخواهد موجودات دیگر را از فضای زندگی انسان دور نگه دارد و محیطی کنترلشده و پاکیزه ایجاد کند. اما همین معماری، همزمان به شکل فعال در پرورش، تغییر و بازآرایی همین حیات نقش دارد. این تناقض را شاید بتوان در بدن خود انسان بهتر دید. درون هر انسان، جامعهای عظیم از حدود ۱۰۰ تریلیون میکروب زندگی میکند، موجوداتی که بخشی جداییناپذیر از زیست ما هستند. بنابراین، معماری به شکلی ناخواسته و گاه اجتنابناپذیر، در شکل دادن به آن نیز مشارکت دارد. دیوارهایی که برای محافظت ساختهایم، در واقع مرزهایی زندهاند، مرزهایی که میان انسان و میلیونها موجود دیگر قرار گرفتهاند، اما هرگز نمیتوانند ارتباط میان آنها را بهطور کامل قطع کنند.
نویسندگان معتقدند که تمام عناصر ضد میکروبی معماری مدرن همچنان در اطراف ما حضور دارند. حتی میتوان گفت این رویکرد به مرحلهای تازه رسیده است. امروزه پوششهای ضد میکروبی حاوی نانوذرات روی بخش بزرگی از سطوح داخلی و خارجی ساختمانها و حتی روی مبلمان، ابزارها و اسباببازیها استفاده میشوند. اما همانطور که در مورد انواع دیگر آنتیبیوتیکها اتفاق افتاده است، ما در استفاده از این مواد زیادهروی کردهایم، تا جایی که چیزی که قرار بود از ما محافظت کند، اکنون میتواند به تهدیدی علیه سلامت ما تبدیل شود. به همین دلیل، شاید لازم باشد مسیر معماری تغییر کند. بهجای آنکه دائماً تلاش کنیم همه میکروبها را حذف کنیم، میتوانیم به سراغ مصالحی برویم که امکان حضور و تنوع میکروبی را فراهم میکنند. مصالحی که به جای ایجاد محیطی کاملاً استریل، نوعی مهماننوازی برای مجموعه متنوعی از میکروبها داشته باشند. این تغییر نگرش میتواند به معنای ایجاد نفوذپذیری بیشتر میان فضای داخل و بیرون نیز باشد. یعنی معماری بهجای آنکه مرزی سخت و نفوذناپذیر میان انسان و محیط طبیعی ایجاد کند، امکان تبادل بیشتری میان این دو فراهم آورد. از همه مهمتر، شاید لازم باشد دوباره با خاکهای غنی از حیات میکروبی ارتباط برقرار کنیم. همان خاکهایی که گونه انسان حدود ۲۰۰ هزار سال، همچون گیاهی که در خاک رشد میکند، در ارتباط نزدیک با آنها زندگی کرده است. در این نگاه، آینده معماری لزوماً در ساختن فضاهای پاکتر و استریلتر خلاصه نمیشود، شاید آینده در طراحی محیطهایی باشد که بتوانند تنوع زیستی و میکروبی را بپذیرند و با آن همزیستی کنند.
این دو نظریه پرداز معتقدند ما با هر نفس کشیدن و هر تماس، میکروبهای موجود در آن فضا را وارد بدن خود میکنیم. معماری درون ماست، از بدنمان عبور میکند و حتی آن را هضم میکنیم. ساختمانها نیز همیشه سرشار از میکروبهایی هستند که در تمام بخشهای آنها حضور دارند، از فضاها و سطوح گرفته تا کانالهای تهویه، لایههای مختلف، اتصالات و خود مصالح ساختمانی. در نتیجه، آنچه در نگاه نخست سطحی محکم و ثابت به نظر میرسد، در واقع درون شبکهای پیچیده و دائماً متحرک از حیات قرار دارد. استحکام ظاهری یک سطح یا ثبات یک زاویه، در برابر پیچیدگی و پویایی حیات اطراف، روی سطح و درون آن، معنای خود را از دست میدهد. از سوی دیگر، هیچ انسانی صرفاً یک ساکن منفعل نیست. هر فردی که وارد یک ساختمان میشود، بهطور مداوم گونههایی از میکروبها را وارد این جامعه میکند و در مقابل، گونههای دیگری را از آن دریافت میکند. به این ترتیب، ساختمان محیطی زنده و مشارکتی است که در آن انسانها و میکروبها دائماً یکدیگر را تغییر میدهند. مرز میان بدن، ساختمان و شهر نیز در چنین نگاهی بسیار سیالتر از چیزی است که معماری سنتی به ما آموخته است. این همان جایی است که مفهوم “معماری میانگونهای” مطرح میشود، معماریای که برای شبکهای از گونههای مختلف طراحی و تجربه میشود. ساکن شدن در یک اتاق، در واقع به معنای آن است که خود نیز بهوسیله این فضای میکروبی جمعی و تپنده، ساکن و دربرگرفته شویم.
اگر ساختمان را یک اکوسیستم بدانیم، معماری چگونه تغییر میکند
به عقیده نویسندگان همین که انسان را یک اکوسیستم قابلحمل بدانیم که بهشکلی جداییناپذیر با اکوسیستم ساختمانها درهمتنیده است، نگاه ما به طراحی را از پایه تغییر میدهد. معماری میتواند به جای طراحی فضاهایی صرفاً برای انسان، به سمت شکلدهی و مدیریت جوامع میانگونهای حرکت کند، محیطهایی که گونههای مختلف در آنها در کنار یکدیگر زندگی میکنند. یکی از الگوهای قابل توجه برای این رویکرد، سیستم ایمنی بدن انسان است. در گذشته تصور میشد که سیستم ایمنی وظیفه دارد عوامل تهدیدکننده را پشت دیوارهای بدن نگه دارد و مانع ورود آنها شود. اما امروز میدانیم که یک سیستم ایمنی سالم، در واقع بهطور فعال مجموعهای از جوامع میکروبی را تنظیم و مدیریت میکند و حتی به برخی از عواملی که بالقوه تهدیدکنندهاند، اجازه ورود میدهد. در این میان، “تنوع میکروبهای مفید میتواند اثر میکروبهای مضر را کاهش دهد.” همین منطق را میتوان به معماری نیز تعمیم داد. طراحی میتواند از این ایده فاصله بگیرد که برای محافظت از حیات باید همه تهدیدها را بیرون نگه داشت. در مقابل، شاید لازم باشد به این سمت حرکت کنیم که با پذیرش و میزبانی آنچه بالقوه تهدیدکننده است، از حیات محافظت کنیم. این تغییر،به معنای یک تغییر پارادایم کامل در معماری است. اگر نتوانیم چنین تغییری را بپذیریم، آینده گونهای که نسبت به بسیاری از اشکال حیات روی زمین تازهوارد محسوب میشود، چندان امیدوارکننده نخواهد بود.
معماری زیستی، فراتر از پایداری و انسانمحوری
نویسندگان، معماری زیستی را بهطور دقیق تعریف نمی کنند و اشاره می کنند که این مفهوم قرار نیست به یک اصل ثابت یا یک ویژگی از پیش تعیینشده تبدیل شود. معماری زیستی لزوماً به معنای انجام یک کار “خوب” یا اخلاقی نیست. از نظر آنها، یکی از بزرگترین مشکلات معماری امروز “تکفرهنگی شدن آن” است. ساختمانها در سراسر جهان، کموبیش به یک شیوه مشابه ساخته میشوند، گویی تنوع و تفاوت از معماری حذف شده است. اما “زیستی بودن” دقیقاً به معنای نقطه مقابل این وضعیت است. زندگی، چندگانه، همزیستانه، درهمتنیده و دائماً در حال تغییر است. بنابراین، معماری زیستی نیز باید بتواند با چنین پیچیدگی و تنوعی کنار بیاید. مشکل دیگر، به مفهوم “پایداری” بازمیگردد. گفتمان رایج درباره پایداری، همچنان عمیقاً انسانمحور است. حتی آنچه بهعنوان نگرانی درباره آینده سیاره مطرح میشود، در بسیاری از موارد چیزی جز نگرانی درباره بقای انسان نیست. اما زیست زمین برای ادامه حیات خود الزاماً به انسان نیاز ندارد. حتی اگر انسانها سطح بسیار گستردهای از ویرانی را بر زمین تحمیل کنند، زمین به شکلی به حیات خود ادامه خواهد داد. از این منظر، طراحی انسانمحور نهتنها برای بسیاری از گونههای دیگر ایدهای نامناسب است، برای خود انسان نیز میتواند پیامدهای مخربی داشته باشد. آنچه امروز بیش از هر زمان دیگری به آن نیاز داریم، کنار گذاشتن انسان از مرکز مطلق طراحی و معماری است، یعنی پذیرفتن این واقعیت که انسان تنها یکی از بازیگران شبکه پیچیده حیات است. به حاشیه راندن انسان از مرکز، ضرورتی فوری است.
انسان را حذف نکنیم: انسان را عمیقتر بشناسیم
برای نویسندگان، کنار گذاشتن انسان از مرکز معماری به معنای حذف یا نادیده گرفتن او نیست. برعکس، این رویکرد یعنی بیش از پیش به درون خود انسان برویم و پیچیدگی زیستی او را جدی بگیریم، یعنی همان مجموعه عظیم و پویای حدود “۱۰۰ تریلیون میکروب” از نزدیک به هزار گونه مختلف که درون بدن ما زندگی میکنند و بخش جداییناپذیری از وجودمان هستند.در واقع، میتوان ماجرا را از زاویهای دیگر هم دید. انسانی که دستکم از زمان ویتروویوس در مرکز گفتمان معماری قرار داشته، در حقیقت انسانی واقعی نیست، بلکه ساختهای خیالی است، تصویری سادهشده و انتزاعی از انسان که هیچ شباهتی به موجود زنده، پیچیده و میکروبی واقعی ندارد. حتی میتوان گفت این “انسان خیالی”، از هر ساختمان بیجانتر است. زیرا انسان واقعی موجودی سیال، متغیر و درهمتنیده با هزاران شکل از حیات است، موجودی که بدون میکروبها و روابط پیچیده زیستیاش اساساً نمیتوان او را تصور کرد. بنابراین، کنار گذاشتن انسان از مرکز معماری به معنای بازگشت به انسان واقعی است، انسانی که دیگر یک موجود منفرد و مستقل نیست، بخشی از شبکهای عظیم از حیات، میکروبها، ساختمانها و محیط زیست به شمار میرود.
آینده ممکن معماری: وقتی ساختمانها با زندگی همکاری میکنند
نویسندگان معتقدند آنچه اهمیت دارد، تنوع این آزمایشها و امکان تعامل میان آنهاست. امروز همکاری فعال با میکروبها در حال تغییر دادن عمیق شیوه تولید مصالح، تکنیکهای ساخت، نگهداری و حتی حفاظت از ساختمانهاست. صنعت ساختمان با سرعت در حال تحول است و نسل تازهای از طراحان نیز خود را با این تغییرات همراه کردهاند. برای نمونه، به بتن فکر کنید.مادهای که یکی از بزرگترین منابع انتشار کربن در جهان به شمار میرود. با این حال، بتن از تناقضی عجیب رنج میبرد: نسبتاً سریع فرسوده میشود و در نتیجه، بار دیگر با بتن بیشتری جایگزین میشود. اگر بتوان با استفاده از باکتریها، یا حتی باکتریهایی که درون ساختار بتن قرار میگیرند، مادهای ساخت که توانایی ترمیم خودکار ترکها و افزایش عمر مفید خود را داشته باشد، با تحولی اساسی روبهرو خواهیم بود. همکاری با میکروبها تنها به تولید مصالح جدید محدود نمیشود. امروزه استفاده از میکروبها برای حفاظت از ساختمانهای موجود نیز به روشی رایج تبدیل شده است، به این صورت که میکروبهای مناسب به بنا تزریق میشوند تا با میکروبهایی که عامل فرسایش و تخریب آن هستند مقابله کنند. در همین حال، نسل تازهای از طراحان در حال بررسی روشهایی برای استفاده از “باکتریها و قارچها” در تولید مصالح ساختمانی، تولید انرژی، جذب و ذخیره کربن، احیای خاک و حتی ارتقای سلامت مشترک انسانها، گیاهان، حیوانات خانگی و حشرات هستند. این رویکرد را نباید نوعی حسرت برای دوران پیش از معماری یا بازگشت نوستالژیک به گذشته دانست. مسئله، به تعبیر ما، نوعی “کاهش حماقت” است. یعنی کنار گذاشتن روشهایی که بدون توجه به پیچیدگی جهان زنده، بارها همان اشتباهات را تکرار میکنند. این تغییر همچنین به معنای شکلگیری نوع متفاوتی از سیاست در معماری است، سیاستی که در آن حقوق محیط زنده و زیستکره بهعنوان مسئولیتی دائمی مورد توجه قرار میگیرد. در چنین رویکردی، دیگر نمیتوان یک نسخه ثابت برای رابطه معماری و طبیعت پیچید. پرسش درباره اینکه چگونه باید با جهان زنده زندگی و طراحی کنیم، باید دائماً مطرح شود. هر بار از زاویهای تازه و متناسب با شرایط، نه اینکه به یک پاسخ کلیشهای و از پیش آماده تقلیل پیدا کند.
معمار: مؤلف جهان یا یکی از بازیگران آن؟
دستکم باید بپذیریم که معماران همیشه درگیر همکاریهای بیشمار با رشتههای دیگر و با “کارفرمایانی فراتر از انسان” بودهاند. حتی مفاهیمی مانند “کیوریتور” نیز در نهایت میتوانند شکل ملایمتری از همان استثناگرایی انسانی باشند. یعنی همچنان انسان را در جایگاه اصلی تصمیمگیری قرار دهند. شاید بهتر باشد معمار را بهعنوان عضوی از یک گونه وابسته ببینیم. درست مانند همه گونههای دیگر، گونهای که برای ادامه حیات خود به شمار بیشماری از گونههای دیگر وابسته است، اما در عین حال میتواند در سلامت مشترک موجودات و سلامت سیاره نیز سهمی داشته باشد. این سهم شاید بیش از آنکه در ارائه پاسخهای قطعی خلاصه شود، در طرح پرسشهای تازه باشد. یکی از نقشهای مهم معمار، درست مانند هنرمند، این است که در جریان عادی زندگی روزمره نوعی مکث و تردید سازنده ایجاد کند. لحظهای که به ما اجازه دهد جهان را متفاوت ببینیم، متفاوت درباره آن فکر کنیم و شاید حتی به شیوهای متفاوت زندگی کنیم. این مکث میتواند در ریتمها و جریانهای ظاهراً “فراتر از انسان” نیز مداخله کند. یعنی معماری میتواند با ایجاد وقفه یا تغییر در الگوهای معمول حیات، امکان شکلگیری شیوههای تازهای از زندگی و رابطه میان گونهها را فراهم کند. در این نگاه، معمار دیگر فرمانروای جهان ساختهشده یا مؤلف یگانه یک بنا نیست، یکی از مشارکتکنندگان در شبکهای گسترده از حیات و همکاریهای میانگونهای است.
درسی که معماری باید از میکروبها بیاموزد
برای نویسندگان، مسئله به یک درس مشخص و واحد محدود نمیشود. هردو بهعنوان مدرس، بیشتر علاقهمند هستند برای نسل بعدی نوعی گشودگی و پذیرش در برابر تکثر ایدههای غیرمنتظره ایجاد کنیم. نگاه کردن به معماری از زاویه جهان میکروبی، به معنای کنار گذاشتن و فراموش کردن بخش بزرگی از چیزهایی است که تاکنون بهعنوان “آموزش معماری” پذیرفتهایم. این کتاب با ارائه روایتی ۱۰ هزار ساله از تاریخ معماری تلاش میکند بخشی از اصول و باورهای تثبیتشده این رشته را از نو بررسی کند و فضایی برای آزمایشهای تازه در نظریه و طراحی معماری به وجود آورد. ما نمیخواهیم برای این تغییر فوری و ضروری، شکل سیاسی مشخص و از پیش تعیینشدهای تجویز کنیم. هدف بیشتر این است که امکان پرسش، تجربه و کشف مسیرهای تازه فراهم شود. اما شاید بتوان اصل ماجرا را اینگونه خلاصه کرد: اگر ما انسانها خود موجوداتی میکروبی هستیم، اگر فضاهایی که در آنها زندگی میکنیم، مصالحی که با آنها میسازیم و جهانی که در آن دست به ساختوساز میزنیم نیز با حیات میکروبی درهمتنیدهاند، پس آینده معماری، اگر آن را نوعی سازوکار برای بقا بدانیم، ناگزیر آیندهای میکروبی خواهد بود. آنها در پایان به جملهای از “سِدریک پرایس”، معمار و نظریهپرداز بریتانیایی، اشاره میکنند. پرایس زمانی میگفت: “نمیدانم سؤال چیست، اما میدانم پاسخ، فناوری است.” کولومینا و ویگلی این جمله را به جهان خودشان منتقل میکنند: ما نمیدانیم سؤال چیست، اما میدانیم پاسخ، میکروبها هستند. شاید هم این جمله بتواند چکیده نگاه کتاب “ما، باکتریها” باشد. دعوتی به بازنگری در معماری، بهعنوان بخشی از شبکهای عظیم، زنده و دائماً در حال تغییر که انسان تنها یکی از اعضای آن است.
تمامی حقوق این سایت متعلق به باشگاه تحلیلگران آیینش بوده و استفاده از مطالب آن با ذکر نام منبع بلامانع است.
دیدگاهتان را بنویسید